نادر نادرپور

مادر! گناه زندگیم را به من ببخش
 زیرا اگر گناه من این بود ، از تو بود
هرگز نخواستم که ترا سرزنش کنم
اما ترا به راستی از زادن چه سود ؟
در دل مگو که از تو و رنج تو آگهم
 هرگز مرا چنانکه خودستی گمان مدار
هرگز فریب چهره ی آرام من مخور
هرگز سر از سکوت مدامم گران مدار
من آتشم که در دل خود سوزم ای دریغ
من آتشم که در تو نگیرد شرار من
دردم یکی نبود که زودش دوا کنی
آن به که دل نبندی ازین پس به کار من
مادر !‌ من آن امید ز کف رفته ی توام
کز هر چه بگذری ، نتوانی بدو رسید
 زان پیشتر که مرگ تنم در رسد ز راه
مرگ دلم ز مردن صد آرزو رسید
 هر شب که در به روی من آهسته وکنی
در چشم خوابنک تو خوانم ملامتت
 گویی به من که باز چه دیر آمدی ، چه دیر
بس کن خدای را که تبه شد سلامتت
از بیم آنکه رنج ترا بیشتر کنم
می خندمت به روی و نمی گویمت جواب
مادر! چه سود ازین که بهم ریزم این سکوت ؟
مادر !‌ چه سود از این که براندازم این نقاب ؟
تا کی بدین امید که ره در دلم بری
بندی نگاه خود به نگاه خموش من ؟
تا کی همین که حلقه ب در آشنا کنم
 آهنگ گامهای تو اید به گوش من ؟
مادر !‌ من آن امید ز کف رفته ی توام
 درد مرا مپرس و گناه مرا ببخش
 دانی ، خطای بخت من است آنچه می کنم
 پس این خطای بخت سیاه مرا ببخش
 مادر !‌ تو بی گناهی و من نیز بی گناه
اما سزای هستی ما ، در کنار ماست
 از یکدگر رمیده و بیگانه مانده ایم
وین درد ، درد زندگی و روزگار ماست

نوشتن دیدگاه