نادر نادرپور

تو از دیده رفتی و ، از دل نرفتی
 وفای تو نارم ، خداوندگارا
چه غم گر غروری پلنگانه داری ؟
سرت از چنین باده خوش باد ، یارا
 چو دیدی که من خانه در ماه دارم
 پلنگ غرورت خروشید در تو
برافراشت قامت که بر ماه تازد
درافتاد و خشم تو جوشید در تو
من آن شب چرا دل به شیطان سردم ؟
 چرا کار روشن ضمیران نکردم ؟
چو دیدم که بالاتر از خود نخواهی
چرا خانه ی ماه ، ویران نکردم ؟
 من آن شب چه نامهربان با تو بودم
پشیمانی ام را نمی دانی امشب
 تو ای رفته از چشم و ای مانده در دل
بر آفاق جان جکم می رانی امشب
من امشب چه مستانه می نالم از تو
تو در من ، چه جانانه می خوانی امشب

نوشتن دیدگاه


شما اینجا هستید: صفحه ی اصلی شعر نو نادر نادرپور پلنگ و ماه