نادر نادرپور

عابران رابنگر در شب شهر
کودک و پیر و جوان را بنگر
از کمر تا سرشان
نیمه ی پیکرشان از سنگ است
نیمه ی دیگر آن ، از رگ و پوست
پایشان باز نمی ایستد اما لنگ است
چشم هاشان همه کور است و زبان ها همه لال
شهر این موزه ی تاریک بزرگ
پر ازین پیکره هاست
سرشان مرده و پاشان زنده
نیمه ای از تنشان بی جنبش
نیمه ای جنبنده
شهر ، از آمدن و رفتنشان پر جنجال

نوشتن دیدگاه