طالب آملی

طالب آملی

دل نقدِ جان به خاکِ در دلسِتان سپُرد
بوسید آستانْشْ وَ با بوسه جان سپرد
اندوه عشق بر در غمخانهٔ دلم
قفلی زد و کلید به دست فغان سپرد
مست آمدم به سیر چمن، ناگهان نسیم
رنگ از رُخَم ربود و به برگ خزان سپرد 

***

ما به استقبال غم کشور به کشور می‌رویم
چون ز پا محروم می‌مانیم با سر می‌رویم
صد ره این ره رفته‌ایم و بار دیگر می‌رویم
العطش‌گویان به استقبال ساغر می‌رویم
چون به پا رفتن میسر نیست ما را سوی دوست
نامه می‌گردیم و با بالِ کبوتر می‌رویم 

***

خوشدل ز خمی که بار مرهم نکشید
آسوده دلی که ساغر جم نکشید
من بلبل آن گلم که در گلشن راز
پژمرده شد و منت شبنم نکشید 

***

ز گریه شام و سحر دیده چند تر ماند
دعا کنیم که نی شام و نی سحر ماند
ز غارت چمنت بر بهار، منت هاست
که گل به دست تو از شاخه تازه تر ماند!
دو زلف یار به هم آنقدر نمی ماند
که روز ما و شب ما به یکدگر ماند!
نهاده ام به جگر داغ عشق و می ترسم
جگر نماند و این داغ بر جگر ماند!
برای عزت مکتوب او به دست آرید
فرشته یی که به مرغان نامه بر ماند
ز بس فتاده به هرگوشه پاره های دلم
فضای دهر به دکان شیشه گر ماند!
ز شهد خامه ی «طالب» چو لب کنم شیرین
دو هفته در دهنم طعم نیشکر ماند 

***

کنون کز مو به مویم اضطراب تازه می‌ریزد
نسیمی گر وزد اوراقم از شیرازه می‌ریزد
لب عیشم به هر عمری نوایی می‌زند اما
زبان شیونم هردم هزار آوازه می‌ریزد
دلی دارم که در آغوش مرهم زخم ناسورش
نمک می‌گوید و خمیازه بر خمیازه می‌ریزد
عجب گر نقشبندی‌های صبر ما درست آید
که عشق این طرح بی‌پرگار، بی‌اندازه می‌ریزد 

***

چون هوس بیهوش‌دارو در مِی افسون کند
ناف لیلی را بلورین ساغر مجنون کند
آهم از دل تا فلک صد عمر طی کرد و هنوز
قدسیان چون طره‌اش بویند بوی خون کند
نامهٔ حسرت بر این نامحرمان مگشا مباد
جذب الماس نظرها غارت مضمون کند
شوق اگر این‌ست، این زودآ که جذب گریه‌ام
دیدهٔ دریای دل را سینهٔ هامون کند
سایه در آغوش، آن نخلم که طبع نکته‌سنج
نکته را در دل به یاد قامتش موزون کند
مهر بر لب، قفل بر مژگان‌زدن، طالب چه سود
آن جگر پرخون نماید و ین جنون افزون کند