ناهید همدانی

ناهید همدانی

پیش چشمت ای طبیب درد! بیماری خوش است
از اسیران ناله، وز دلدار، دلداری خوش است
در دم شمشیر ابروی کجت از راستی
سینهٔ جان را سپر کردن، فداکاری خوش است
در ره چشمت که چشم عالمی دنبال اوست
گوشه گیریّ و ز جان بیزاری و زاری خوش است
گوشهٔ خلوت به یاد روی و مویت روز و شب
در پس زانوی غم از دیده خونباری خوش است
گر دهد پا، دامن زلف توام افتد به دست
از جهان و هر چه در آن هست، بیزاری خوش است
من گدای خوشه چین خرمن حسن توام
ای شه خوبان! ز درویشان نگهداری خوش است
میزند هر لحظه با یک شیوه چشمت راه دل
آری آری از تو دل بردن به عیّاری خوش است
ترک جان و دین و دل کردیم ما در راه عشق
ره خطرناک است و طولانی، سبکباری خوش است
سر نهاد آهسته در گوشم نسیم صبح و گفت:
اندرین ایّام گل ناهید میخواری خوش است

 ***

عشقبازی کار هر چالشگر قلاش نیست
زانکه تاب تابشِ خورشید در خُفّاش نیست
بوسی از سیبِ رخ جانان ز جان شیرین تر است
این چنین سیبی نصیب مردم کلّاش نیست
پاکدامانند دامنگیر عشق حُسن یار
ورنه عاشق، مردِ شهوت پرورِ عیّاش نیست
داشت بر پا هر که نعلینیّ و دستاری به سر
از کجا دانی که اندر باطن از اوباش نیست
صورت آرای سخن خلّاق حُسنِ سیرت است
اینچنین قدرت نمائی کار هر نقّاش نیست
دایم از پیمانهٔ حسرت خورَد خون جگر
در حدود خویش آن کاو قانع و بشّاش نیست
خود سراپا عیب و ، هستی عیبجوی دیگران
همچو پنداری که خود عیب تو بر کس فاش نیست
دایه از مادر نگردد مهربانتر، در مَثَل
گفته اند: این کاسه هرگز گرمتر از آش نیست
میدهد آن کاو ز افیون خِرمَن هستی به باد
غیرت اندر وی بقدرِ دانهٔ خشخاش نیست
پنبهٔ غفلت به گوش است، ورنه چاووشِ اجل
هیچ آنی بی ندا و بانگ حاضرباش نیست
با سخندان گو سخن ناهید کاندر شاعری
بهتر از تشویقِ ارباب سخن پاداش نیست

***

گر عاشقِ جانانی، کم از سر و جان دَم زن
ور طالبِ دیداری، لافِ «من» و «ما» کم زن
از آهِ شرر بارم دود از دلِ آتش خاست
ای اشک! تو هم از رشک، آتش به دلِ یَم زن
آن تُرکِ کمان ابرو، گر تیغ زنَد ای دل
سر در قدمِ زخم و، پا بر سرِ مرهم زن
از پرده برون افتاد اسرارِ نهانِ عشق
بردار نِقاب از رُخ، آتش به دو عالم زن
تیرِ نگهت خَلقی بر خاکِ هلاک افکند
بگشا لب و یکدم دَم چون عیسیِ مریم زن
از باغ بهشتِ رُخ، هوش از سرِ غلمان بَر
وز کوثرِ لعلِ لب، صد طعنه به زمزم زن
جمعی ز پریشانی دارد به گریبان سر
یک عُقده ز مو بگشا، صد سلسله برهم زن
جمعیّتِ دلها را یکباره پریشان کن
آهسته تر آن شانه در طُرّهٔ پُرخَم زن
زین بیشتر ای زاهد! منعم مکن از عشقش
بر آتشِ سوزانم، دامن ز ستم کم کن
پیمانهٔ عمر ما، لبریز شد، ای ناهید!
در غم منشین، برخیز، دم از میِ در غم زن

***

دوست گر دارد قلم درکف، چه باک از سرنوشت؟
هر چه پیش آید خوش آید، خواه زیبا، خواه زشت
غایتِ مقصود ما روی دلارام است و بس
خواه در بتخانه باشد، خواه مسجد، یاکنشت
حُسنِ سیرت را بیارا، ورنه در چشم خِرَد
نیست گر سیرت نکو، هر صورت زیباست زشت
گر توانی خانهٔ دل را عمارت کن ز عشق
پیشتر از آنکه این مُشتی گِلت سازند خشت
خواستم خال رُخش بوسم، ز من پوشید روی
یعنی آدم شد به قصدِ دانه محروم از بهشت
گر نمیخورد از ازل آدم فریب دانه ای
کی بر اولادش نصیب امروز بود این سرنوشت
هر چه کرد انسان، کند بی شک بخود از نیک و بد
آوِرد دهقان بکف محصول آن بذری که کشت
لاله رُخ چون پری بنمود و پنهان کرد روی
در دلِ ناهید داغی آن بهشتی رو بهشت

***

ایکه کامِ دلِ خود را ز جهان میجوئی
ساغری جوی و لب جوی و بُت دلجوئی
خم بر ابرویم اگر هم بنشیند، هیهات!
که شوم کشته به شمشیر کمان ابروئی
موی در چَشمِ من افتاده از آن موی میان
این میان چیست که باریکتر است از موئی؟
قبله گاهِ تو محرابِ عبادت، ای شیخ!
سجده گاهِ من و ابرویِ مسلسل موئی
گُل ز رخسارِ تو اندوخته نازک بدنی
بلبل از نطقِ تو آموخته شیرین گوئی
هر که در مدرسهٔ عشق تو شد چون ناهید
کی دگر میشنود پند نصیحت گوئی؟

***

گر عقل و دین و دل به رَهِ عشق باختم
در گوشه ای نشستم و با صبر ساختم
چون صبر هم کشید ز دستم عنان و رفت
بی اختیار من ز پی اش نیز تاختم
گر هستی ام به بادِ فنا رفت، باک نیست
کاندر قمارِ عشقِ تو بُرد است باختم
جان سختی ام ببین شبِ هجران که تا سَحَر
هی سوختم چو شمع سراپا و ساختم
هر چند داد عشقِ تو خاکسترم بر باد
شادم بدان کز آتشِ عشقت گداختم
ناهید! رَخشِ همّتم از پا فتاد، بس
دنبالِ بختِ گمشده بیهوده تاختم