حیدر یغما(خشتمال نیشابوری)

حیدر یغما(خشتمال نیشابوری)

مردمان قصّه پرشور شنیدند مرا
تا بیابند،به هر سوی دویدند مرا
عشق ، دریای عمیق است، عجب نیست که خلق
از سر من بگذشتند و ندیدند مرا
من از آن روی ز بازار خرید افتادم
که گران بود بهایم ، نخریدند مرا
من به جایی زده ام بال ،که مرغان ادب
بالشان سوخت ، ز هر سو که پریدند مرا
سنگ بودم ،شده ام سیم و سر سندانی
ننهادند و به آتش ندمیدند مرا
سوختم بس که شدم پخته، تو خامم خوانی
علّت آن است که خامان نپذیرند مرا
چیست یغما که رسیدی به مراد دل خویش؟
نه مریدم به کسان و نه مریدند مرا

***

چه فرق، آدم نادان غلام یا سرور؟
درخت بی ثمر-ای دوستان!- چه خشک و چه تر
در آن سرا که صفا نیست، گر بهشت بود
معمّری است، ز ننگ خرابه بالاتر
کجاست عالم دیوانگی، که نشناسم
فقیر را ز غنی، یا که خاک را از زر؟
شب سیاه به هر لحظه صد سحر دارد
چرا به خیره نشستی به انتظار سحر؟
حدیث فضل چه پرسی ز نو رسیده به مال؟
سخن ز رزم چه گویید ، با نبسته کمر؟
به درد خون جگران کی توان رسید دمی
کسی که در همه عمرش نخورده خون جگر؟
ز چشم خلق نهان است، آن که از مردم
هزارها دل و دین می برد به نیم نظر
به صد هزار تبر، نیم ریشه نتوان زد
اگر نهال حقیقت رسد به اوج ثمر
سخن به سر حد خود بُرد با عمل یغما
درود باد به آیین رهبران بشر!

***

خوردن نان ز شانهٔ دگران
فخر بی جاست ای برادر جان
به جزاز کردار و از پینهٔ دست
جهل محض است هرچه دانش هست
بیل در دست داشتن دانش
دانه در خاک کاشتن دانش
گر به بال ملک سوار شوی
سوی کیوان ستاره وار شوی
شانه خالی اگر کنی از کار
پیش مردان روزگاری خوار
صد هزار افتخار کشور جم
صد هزارن هزار نیش قلم
کار یک بیل کارگر نکند
به پشیزی است کار اگر نکند

***

نان اگر بردند از دست تو، نان از نو بساز
جان اگر از پیکرت بردند، جان از نو بساز
آب اگر بر روی تو بستند بی باکان دهر
تو ز اشک دیدگان، جوی روان از نو بساز
سرکشان را رسم خانه سوختن آسان بود
تا تو را دست است در تن، خانمان از نو بساز
خستگان را رسم و راه ساختن بود از ازل
گر جهان تو برند از کف، جهان از نو بساز
خیره سرها را، سری باشد به ویران ساختن
گر که ویران شد، به رغم سرکشان از نو بساز
شکوه ات از آسمان بی جا بود ای آدمی!
تو خداوند زمینی، آسمان از نو بساز
کیست خورشید فلک تا بر تو صبحی بردمد؟
خود بکوش و مطلعی بهتر از آن از نو بساز
شعر اگر شعر است و بر دل می نشیند خلق را
گر زبانت لال شد یغما! زبان از نو بساز

***

در آمدنم به دهر ،عریان بودم
بی برگ و تهی توشه و گریان بودم
تا آخر عمر گر به من این گذرد
باکم نبود، کز ابتدا آن بودم

***

محتاج نیم بجز به گور و کفنی
از بهر ریا به لب نیارم سخنی
کافی است مرا برای چند روزهٔ عمر
نان جوی و به تن کهن پیرهنی

شما اینجا هستید: صفحه ی اصلی شعر گزیده اشعار شاعران پارسی گو حیدر یغما(خشتمال نیشابوری)