جلال الدین همایی (سنا)

نمونه اشعار جلال الدین همایی «سنا»

جلال الدین همایی

رفتیم و نشد کس خبر از راز دل ما
با نغمهٔ کس راست نشد ساز دل ما
صد نام نهادند و بیک بند نیافتاد
شهباز سبک سیر فلک تاز دل ما
چشم طمع از ملک جهان دوخته رفتیم
این طعمه نشد درخور شهباز دل ما
اسرار جهان می شنوی پرده به پرده
گر گوش دهی باز بآواز دل ما
با این همه آوازه ز مرغان چمن نیست
یک طایر خوش نغمه هم آواز دل ما

***
بی رخ دوست مرا عشرت ایّام کجاست
تا دلارام نباشد دلِ آرام کجاست
من و سودای شب وصل تو در سر پختن
عاشق سوخته جان را طمع خام کجاست
دل گرفتم ز تو خرسند پیغامی گشت
آنکه در کوی تو دارد ره پیغام کجاست
نه من اندر خم زلف تو گرفتارم و بس
خسته بالی که نیافتاده درین دام کجاست
من و از شهد لبت بوسهٔ شیرین هیهات
تلخکامان غمت را طمع کام کجاست
دلم از مسجد و افسانهٔ واعظ بگرفت
راه میخانه کجا رند می آشام کجاست
در بدر گشتم و کس با من سرگشته نگفت
که ره خانهٔ آن ماه گل اندام کجاست
همه گم کرده رهانند درین بادیه کیست
تا بپرسم که سر کوی دلآرام کجاست
اهل این بادیه کافر صفتانند سنا
از که پرسی که ره کعبهٔ اسلام کجاست

***
عمری بعبث در ره مقصود دویدیم
یک عمر دویدیم و بمقصد نرسیدیم
گفتند که یار است بهر گوشه پدیدار
ما این همه گشتیم، چرا یار ندیدیم
چون طایر آوارهٔ تشویش گرفته
هر لحظه از این شاخ بدان شاخ پریدیم
از خلق خدا خیر ندیدیم از آنروی
در گوشهٔ تنهایی و خلوت بخزیدیم
بودیم یکی آهوک رام، ولیکن
گُرگان بکمبن گاه چو دیدیم، رمیدیم
شهد لبن کودکی از خاطر ما برد
زهری که از این کاسهٔ وارونه چشیدیم
چون دست اجل رخت حیات از تن ما کند
در بستر خواب ابدی راه کشیدیم
هم خاک شود باز گرفتیم که دگر بار
چون سبزهٔ نوخاسته از خاک دمیدیم
در جلوه بود یار بهر سوی پدیدار
گر کور نبودیم چرا یار ندیدیم
گیتی است سنا گلشنی آراسته لیکن
ما جز علف هرزه از این باغ نچیدیم

***
پیرمردی یخ فروش دپره گرد
در هوای گرم می زد آه سرد
کای دریغا چشم من در خواب شد
وان همه سرمایهٔ یخ آب شد

ای پسر عمر تو آن سرمایه است
کوش کان را رایگان ندهی ز دست
گر رود بخت تو از غفلت بخواب
می شود سرمایهٔ عمر تو آب
پیش کز حسرت برآری بانگ و جوش
پند گیر از کار پیر یخ فروش
عمر ما برف است و گشت ماه و روز
آفتاب تیبر و گرمای تموز

***
در فصل بهار باده در ساغر کن
گر خشک نیی دماغی از می تر کن
هر علم که در مدرسه آموخته یی
حالی بگذار و درس عشق از بر کن

***
قطرهٔ اشکم ز چشم روزگار افتاده ام
شبنمم از دست گل در پای خار افتاده ام
ذرّه ام از آفتاب آسمان گشتم جدا
قطره ام از بحر بی پایان کنار افتاده ام
نالهٔ سردم که از داغ جگر افتد برون
شاخهٔ خشکم که اندر رهگذار افتاده ام
نه فروغ صبحگاهی نه فراغ شامگاه
کوکب صبحم که اندر شام تار افتاده ام
نه امید برگ و باری نه هوای سایه یی
دانهٔ خشکم که اندر شوره زار افتاده ام
نه مرا از کس نه کس را از من امید است و بیم
کُشتهٔ شمعم ه بر لوح مزار افتاده ام
از کنار لاله رویان می روم با کام خشک
سایهٔ ابرم که اندر کوهسار افتاده ام
ای نسیم مهربان دامن کشان بر من گذر
زآنکه در دامان صحرا چون غبار افتاده ام
تا ز رخسار چمن شویم غبار تیرگی
سیل بارانم که از ابر بهار افتاده ام
سایه پرورد بهشت صل بودم یک زمان
حالیا در دوزخ هجران دچار افتاده ام
پیش این سوداگران کز مکر پُر سرمایه اند
من فقیر و مفلسم از اعتبار افتاده ام
کارگاهی کاندر او علم و هنر بیکارگی است
ساده لوحی بین که من آنجا بکار افتاده ام
من کیم، خطّی گران کز روزگار باستان
در کف خط ناشناسان یادگار افتاده ام
من سنا نسل همایم گر چه با جغدان شوم
اندر این ویرانسرا ناچار یار افتاده ام
این جواب آن غزل باشد که صائب گفته است
«در نمود نقشها بی اختیار افتاده ام»