منصور حلاج

منصور حلاج

گشت مسلم ز عشق ملک معاني مرا
شهره آفاق کرد عشق نهاني مرا
از مدد شاه عشق ملک بقا يافتم
کي بفريبد کنون ملکت خاني مرا
غرقه دريا شدم لاجرم از بهر آب
هيچ نبايد کشيد رنج اواني مرا
درد و جراحات عشق کم مکن از جان من
اي که بهنگام درد راحت جاني مرا
از که بود عزتم گر تو ذليلم کني
کيست که خواند بخويش گر تو براني مرا
از کرم ديگران رنج روانم رسيد
با همه فقر و الم گنج رواني مرا
خلوت خاص حقي قصر شه مطلقي
اي دل اهل صفا قبله از آني مرا
نيست مرا حاصلي بي تو ز جان و جهان
اي که بلطف و کرم جان و جهاني مرا
آنچه بدانم توئي قبله جانم توئي
نيست بجز سوي تو دل نگراني مرا
از غمت ايماه من پير شدم چون حسين
آه که آمد بشب روز جواني مرا

 ***

خلق عالم بجمالت نگرانند اي دوست
وز غمت نعره زنان جامه درانند اي دوست
ما بر آنيم که مانند تو منصوري نيست
همه ارباب نظر نيز بر آنند اي دوست
عاقلاني که ملامت ز غم عشق کنند
مگر از حسن رخت بيخبرانند اي دوست
زاهدان سرمه ز خاک قدمت گر نزنند
ظاهر آنست که بس بي بصرانند اي دوست
مخلصاني که نظر بر چو تو منصور کنند
ني چو اصحاب هوا کج نظرانند اي دوست
خاک پائي که بجان زينت افسر سازند
سروراني که همه تاج ورانند اي دوست
چون حسين از همه مخلص تر و بيچاره تر است
از چه مخصوص عنايت دگرانند اي دوست

 ***

رندان که مقيمان خرابات الستند
از غمزه ساقي همه آشفته و مستند
برخاسته اند از سر مستي بارادت
زانروز که در ميکده عشق نشستند
تا چشم بنظاره آن يار گشادند
از ديدن اغيار همه ديده ببستند
زان شورش و مستي که ز هستي نهراسند
نشکفت اگر ساغر و پيمانه شکستند
از نشئه آن باده که از عشق قديمست
از جوي حوادث همه يکبار بجستند
دست از همه آفاق فشاندند ز غيرت
اي دوست بينديش که باري ز چه رستند
از ذوق بلا نوش خرابات خرابند
در شوق بلي گوي مناجات الستند
از هستي خود جانب مستي بگريزند
تا خلق ندانند که اين طايفه هستند
مانند حسين از سر کونين گذشتند
با اين همه از طعن بدانديش نرستند

***

ما جگرسوختگان با غم دلدار خوشيم
سينه مجروح ولي با الم يار خوشيم
اي حکيم از پي آزادي ما رنجه مشو
زانکه در داغ غم عشق گرفتار خوشيم
در علاج دل بيچاره ما رنج مبر
که چو چشم خوش او خسته و بيمار خوشيم
ما که سودا زدگان سر بازار غميم
سود و سرمايه اگر رفت ببازار خوشيم
ديگران گر بتماشاي جمال تو خوشند
ما شب و روز بيک وعده ديدار خوشيم
آتش افروز و بغم سوز و بزخمي بنواز
که جگر خسته و دل سوخته و زار خوشيم
عندليبان دل آشفته گلزار توئيم
باميد گل اگر زخم زند خار خوشيم
کي ز آزار تو بيزار شود جان حسين
زخم چون از تو رسد با همه آزار خوشيم

 ***

ما جگرسوختگان با غم دلدار خوشيم
سينه مجروح ولي با الم يار خوشيم
اي حکيم از پي آزادي ما رنجه مشو
زانکه در داغ غم عشق گرفتار خوشيم
در علاج دل بيچاره ما رنج مبر
که چو چشم خوش او خسته و بيمار خوشيم
ما که سودا زدگان سر بازار غميم
سود و سرمايه اگر رفت ببازار خوشيم
ديگران گر بتماشاي جمال تو خوشند
ما شب و روز بيک وعده ديدار خوشيم
آتش افروز و بغم سوز و بزخمي بنواز
که جگر خسته و دل سوخته و زار خوشيم
عندليبان دل آشفته گلزار توئيم
باميد گل اگر زخم زند خار خوشيم
کي ز آزار تو بيزار شود جان حسين
زخم چون از تو رسد با همه آزار خوشيم

 ***

اي در همه عالم پنهان تو و پيدا تو
هم درد دل عاشق هم اصل مداوا تو
با ما چو درآميزي گويم ز سر مستي
ما جمله توايم اي جان يا خود همگي ما تو
در کسوت هر دلبر هم چهره تو بنموده
در ديده هر عاشق هم کرده تماشا تو
پوينده بهر پائي گيرنده بهر دستي
با چشم و زبان ما بينا تو و گويا تو
از نيستي و هستي صد مرتبه افزوني
برتر ز همه اشيا اندر همه اشيا تو
اي عشق توئي عاشق در کسوت معشوقي
هم وامق شيدائي هم دلبر عذرا تو
گه ناز کني با ما گاهي بنياز آئي
اين هر دو ترا زيبد مجنون تو و ليلا تو
از ديده هر عاقل پيوسته توئي پنهان
وندر نظر عارف همواره هويدا تو
در ميکده وحدت از عقل بتشويشيم
در ده قدح باده اي ساقي و صهبا تو
من نقد دل و جان را در پاي تو افشانم
گر دست دهد خلوت اي دوست شبي با تو
با غمزه فتانت از بهر حسين الحق
انگيخته اي اي جان صد فتنه به تنها تو