میرزا حبیب خراسانی

حبیب خراسانی

از داغ غمت هر که دلش سوختنی نیست
از شمع رخت محفلش افروختنی نیست
گرد آمده از نیستی این مزرعه را برگ
ای برق مزن خرمن ما سوختنی نیست
در طوف حریمش ز فنا جامهٔ احرام
کردیم که این جامه بتن دوختنی نیست
یکدالهٔ نشک است روان بر رخ زرین
سیم و زر ما شکر ه اندوختنی نیست
در مدرسه آموخته ای گر چه بسی علم
در میکده علمی است که آموختنی نیست
خود را چه فروشی بد گر کس بخود ایدل
بفروش اگر چند که بفروختنی نیست
گویند که در خانهٔ دل هست چراغی
افروخته کاندر حرم افروختنی نیست

***
خیز تا رختاز این کوی به یک سوی کنیم
کار با مردم گیتی همه یک روی کنیم
دین یکی قبله یکی راه یکی شاه یکی است
تا بکی روی از این سوی بدان سوی کنیم
بیش از این بهرۂ ما نیست ز انصاف قضا
گر همه قسم جهانرا بترازوی کنیم
از نصیبی که نهادند فزون میندهند
روز و شب گرد جهان هر چه تکاپوی کنیم
ما چه داریم چمنها ز گل و لاله و سرو
بدمنها گل خر زهره چرا بوی کنیم
آنکه صد سلسله دل بست بیک حلقۂ زلف
آفرینش همه بر قوت بازوی کنیم
تا ببینیم یکی صورت حال دو جهان
یکنفس روی در آئینۂ زانوی کنیم
ما که از مغزهش و جان خرد زاده شدیم
حیف از آن است که با بیخردان خوی کنیم

***
میخواست دلت که بیدل و دین باشم
بیعقل و وفا و هوش و تمکین باشم
بازآ که چنانم که دلت میخواهد
مپسند دگر که بدتر از این باشم

***
روز و شب در حسرت و اندوه و تیماری چرا
وز غم و فکر ریاست سخت بیماری چرا
روز و شب در فکر گرد آوردن خیل مرید
همچنین دلخسته و رنجوری و زاری چرا
چون مسلمانی بمعنی عین بی آزاری است
شیخ الاسلاما تو چندین مردم آزاری چرا
از خدا کردی فراموش ای فقیه ذوفنون
روز و شب در فکر درس و بحث و تکراری چرا
شب حریف باده نوش و صبح شیخ خرقه پوش
شیخنا باللّه چنین وارونه کرداری چرا
صبحدم در خدمت سالوس و تزویر و ریا
نیمه شب بالعبت کشمیر و فرخاری چرا
روز روشن در صف اهل تقدس پیشوا
شام تاری بر در دکان خماری چرا

***
یک چند پی شیخ مناجات شدیم
یک چند پی پیر خرابات شدیم
بازیچه صفت بر سر شطرنج وجود
خوردیم درام و بعد از آن مات ش

***
ما را بشیخ شهر سوال و جواب نیست
زیرا که در میانه حساب و کتاب نیست
تو میروی بمسجد و من سوی میفروش
ای نور دیده جای عتاب و خطاب نیست
گوئی که حق عذاب کند گر خوری شراب
عذب است اگر عذاب کند حق عذاب نیست
من سالها به مسجد و میخانه بوده ام
جز در سرای پیر مغان فتح باب نیست
آن مژده ای که عقده ای از دل گشایدت
جز بانگ چنگ و نغمهٔ ساز و رباب نیست
از ما و شیخ فصل خصومت کجا شود
زیرا که گوش شیخ بفصل الخطاب نیست
من دفتر و کتاب بسی درس گفته ام
این علم علم دفتر و کتاب نیست
از ما حساب کار چه جوئی، تو شیخ شهر!
امروز اگر بزعم تو روز حساب نیست
درویشرا نصیبه بجز نیستی کجاست
از ما مجو زکوة که ما را نصاب نیست
ننهاده شه بملک خرابات باج و خرج
آری خراج در خور شهر خراب نیست

شما اینجا هستید: صفحه ی اصلی شعر گزیده اشعار شاعران پارسی گو میرزا حبیب خراسانی