ابوالقاسم حالت

ابوالقاسم حالت

قربان جهانی كه در آن جنگ نباشد
مشت و لگد و سيلی و اوردنگ نباشد
از وحشت بمب اتم و توپ و مسلسل
پيوسته به پا خار و به سر سنگ نباشد
باهم نستيزند سپيدان و سياهان
دعوا سر نام و نسب و رنگ نباشد
در باغ وفا مرغ بد آواز نيابيم
در بزم صفا ساز بد آهنگ نباشد
افسار به دست دو سه گمراه نیفتد
ايام به كام دو سه الدنگ نباشد
مادون ز ستمكاری مافوق ننالد
از دست دلی سنگ دلی تنگ نباشد
هر مملكتی تا طلبد حق خودش را
محتاج به صد لشكر صد هنگ نباش

***

هر که آید چند روزی روی کار
وعده پی در پی به مردم در دهد
خواهد او با وعده های بی اساس
خلق را در خواب غفلت سر دهد
چون طبیب ماسیت می کوشد مدام
تا به ما داروی خواب آور دهد

***

آن که در فن سیاست بود استاد منم
و آن که صد حیله به ابلیس دهد یاد منم
آن که افتاد دل و دست وی از کار ، ولی
چانه اش یک نفس از کار نیفتاد منم
آن که پیوسته کند شکوه و فریاد توئی
و آن که هرگز ندهد گوش به فریاد منم
آن که امروز اگر وعده ی کاری بدهد
وعده را روز دگر می برد از یاد منم
آن که در اول دی گر بدهد قول زغال
کند آن را عملی آخر خرداد منم
آن که چون خواست دهد جامعه را آزادی
سنگ را بندد و سگ را کند آزاد منم

***

ای ملت فرزانه، دل افسرده چرائی؟
وارفته و افتاده و آزرده چرائی؟
هر جا شده از بهر شکایت دهنت باز؟
خاکم به دهن! تو دهنی خورده چرائی؟
فریاد بکش،داد بزن ،عربده سر کن
بی حوصله چون طفل پدر مرده چرائی؟
با زور بگیر آنچه به زور از تو گرفتند
در باغ شهامت گل پژمرده چرائی؟
هر چند در این بهر ز ساحل اثری نیست
نومیدتر از کشتی مین خورده چرائی؟

***

ایام عزاداری مظلوم شهید است
لعن است که در پشت سر شمر و یزید است
در عهد حسین بن علی شمر یکی بود
امروز بهر گوشه دوصد شمر پلید است
بر هر که زنی دست یزید است ولیکن
خونخواری او طبق ره و رسم جدید است
شمر مد امروز، سلاحش عوض تیغ
دونبازی و دوز و کلک و وعدو وعید است
جان تو گرفته است و بود باز طلبکار
فحشت دهد و منتظر قبض رسید است
در دست رئیسی قلمی دیدم و گفتم
این نیست قلم بهر در فتنه کلید است
آن مرد که لعنت ز پی شمر فرستد
خود می کند آن ظلم که از شمر بعید است
زین قوم دغا پیشه عجب نیست که بینی
گر آب که به حلق تو ریزند ،اسید است
ای حرمله، آن کو به بدی از تو برد نام
امثال تو را از سر اخلاص مرید است
در پرده کند فخر به شاگردی ابلیس
در ظاهر اگر پیرو قرآن مجید است
القصه ز بیداد گروهی بتر از شمر
هر جا نگری خسته و مظلوم و شهید است

***

هر که پرسید ترقی چه اساسی دارد
گفتم این راه نه درسی نه کلاسی د ارد
کرسی عزت و اجلال کسی خواهد یافت
که نه علمی ،نه کمالی، نه حواسی دارد
یار گلچهره در آغوش کسی می افتد
که قد پیزری و شکل قناسی دارد
گیتی تتگ نظر نیست خردمند شناس
غالبا دیده ی دیوانه شناسی دارد
مرد بدبخت به شب هم که رود در بستر
در لحاف و تشک خود کک و ساسی دارد
لاله را داغ از آن است که در باغ وجود
گل خر زهره مقام گل یاسی دارد
آن که سر رشته ی این مملکت اندر کف اوست
هیچ کارش نه اصولی نه اساسی دارد

***

در بین مرام های احزاب
منگر که صد اختلاف جاری است
این ها همه یک مرام دارند
آن نیز مرام خر سواری است

***

هر چه کردیم زما جمله رضایت دارند
نه ملال و نه کدورت نه شکایت دارند
شاید از ما گلمندند و اگر دم نزنند
حجب و کم روی بی حد و نهایت دارند
چون ندارد ثمر از ما گله بیخود نکنند
آن کسانی که به سر عقل و درایت دارند
خنده ام گیرد از اندیشه ی آن ساده دلان
که ز امثال من امید حمایت دارند
واقعا مسخره است این که منم خود گمراه
دوستان جمله ز من چشم هدایت دارند
همه خواهند که من گردن خائن بزنم
این چه عشقی است که یاران به جنایت دارند
قسمت مردم بی جربزه میدانی چیست؟
رؤسائی که نه عقل و نه کفایت دارند

 

نوشتن دیدگاه


شما اینجا هستید: صفحه ی اصلی شعر گزیده اشعار شاعران پارسی گو ابوالقاسم حالت نمونه اشعار ابوالقاسم حالت