علی اشتری

علی اشتری

ز جمع ما برون رفتي، شکستي محفل ما را
شکستي محفل ما را و افسردي دل ما را
ز کشت دوستي، حاصل نديدم غير نوميدي
به دست برق بسپردند گويي حاصل ما را
دگر زين بحر طوفان خيز، اميد رستگاري نيست
که کشت اين باد محنت زا، چراغ ساحل ما را... 

***

گرچه افکندی ز چشم خویش آسانم چو اشک
یک دم ای آرام جان بنشین به دامانم چو اشک
تا به خاک تیره غلطم, یا به دامان گلی
بر خود از این بازی تقدیر لرزانم چو اشک
مردم چشم مرا مانند مردم ,لاجرم
من هم از این تیره دل مردم , گریزانم چو اشگ
گر به چشمی بوسه دادم یا برخساری چه سود
کاین زمان با حسرتی در خاک غلطانم چو اشک
بر دلی گر می نشینم بی ثباتم همچو آه
ور به چشمی جای گیرم,َ باز لغزانم چو اشک
سوز پنهان درون است این که پیدا می شود
گه به لبهایم چو شعر و گه به چشمانم چو اشک 

 ***

عمري ست تا به پاي خُم از پا نشسته ­ايم
در کوي مي ­فروش، چو مينا نشسته ­ايم
ما را ز کوي باده فروشان گريز نيست
تا باده در خُم است، همين جا نشسته ­ايم 

 ***

درون سينه نگنجد، غمي که من دارم
خوش است با غم دل، عالمي که من دارم
سرشک ديده بيان کرد ماجراي دلم
چه اعتبار بر اين محرمي که من دارم؟ 

***

همدمی تا دل ما را دهد آرام کجاست
محرمی تا ز من آرد به تو پیغام کجاست؟
حسرت بوسه زدن بر لب گرمی دارم
لب یار ار ندهد دست ، لب جام کجاست؟
باده گلرنگ و چمن خرم و سبز و من و چنگ
هر دو در ناله که آن سرو گل اندام کجاست؟
طمع صبح ندارم ز شبه تیره ی هجر
ماهتابی که بر آید ز لب بام کجاست؟
گر به روی تو برآشفت دلم دوش مرنج
بحر را پیش مه چارده آرام کجاست؟
کام خسرو نشدی همچو تو شیرین « فرهاد»
در ره عشق نگر پخته کجا خام کجاست؟ 

 ***

ماييم و همين کنج خرابات و دمي خوش
گاهي به وفايي خوش و گه با ستمي خوش
يک روز به ويرانه­ي غم، شاد به يادي
يک روز به دامان چمن با صنمي خوش 

 ***

بعد از اين دست من و دامن ماه دگري
من و سوداي سر زلف سياه دگري
چو تو پيمان وفا بشکنم و بنشينم
به اميد نگهي، بر سر راه دگري
چشم خود فرش کنم، زير کف پاي دگر
خرمن خويش بسوزم به نگاه دگري... 

 ***

مائیم چو تشنگان و دنیا چو سراب
در قلزم آرزو به مانند حباب
هشدار که عمر میرود از کف ما
نیمی به خیال و نیمی دیگر در خواب 

 ***

در خدمت خلق بندگی ما را کُشت
وز بهر دو نان دوندگی ما را کُشت
هم محنت روزگار و هم منت خلق
ای مرگ بیا که زندگی ما را کُشت