غزلیات فرخی یزدی

دل ز غم یک پرده خون شد پرده پوشی تا به کی؟
جان ز تن با ناله بیرون شد خموشی تا به کی؟
چون خم از خونابه های دل دهان کف کرده است
با همه افسردگی این گرم جوشی تا به کی؟
درد بی درمان ز کوشش کی مداوا می کند
ای طبیب چاره جو بیهوده کوشی تا به کی؟
پیرو اشراف داد نوع خواهی می زند
با سرشت دیو دعوی سروشی تا به کی؟
مفتخور را با زر ملت فروشی می خرید
ای گروه مفتخور ملت فروشی تا به کی؟
رنگ بیرنگی طلب کن ساده جوئی تا به کی؟
مست صهبای صفا شو باده نوشی تا به کی؟

نوشتن دیدگاه


شما اینجا هستید: صفحه ی اصلی غزل غزلیات فرخی یزدی دل ز غم یک پرده خون شد پرده پوشی تا به کی