غزلیات فرخی یزدی

ما خیل گدایان كه زر و سیم نداریم
چون سیم نداریم ز كس بیم نداریم
شاهنشه اقلیم بقاییم به باطن
در ظاهر اگر افسر و دیهیم نداریم
دنیا همه مال همه گر هست چرا پس
ما قسمتی از آنهمه تقسیم نداریم
هر مشكلی آسان شود از پرتو تصمیم
اشكال در این است كه تصمیم نداریم
در راه تو دل خون شد و جانم به لب آمد
چیز دگری لایق تقدیم نداریم
پابندِ جنون دستخوش پند نگردد
ما حاجت پند و سرِ تعلیم نداریم
تسلیم تو گشتیم سراپا كه نگویند
در پیش مُحبان سرِ تسلیم نداریم

نوشتن دیدگاه


شما اینجا هستید: صفحه ی اصلی غزل غزلیات فرخی یزدی ما خیل گدایان كه زر و سیم نداریم