غزلیات فرخی یزدی

بس تنگ شد از سختی جان حوصلۀ دل
دل شِکوه ز جان میکند و جان ، گلۀ دل
دل شیفتۀ سلسلۀ موئی است کز افسون
با یک سر مو بسته دو صد سلسلۀ دل
از بادیۀ عشق حذر کن ، که در آن دشت
در هر قدمی گم شده صد قافلۀ دل
سر منزل دلدار کجا هست که واماند
از دست غمش پای پُر از آبلۀ دل
تا خلوت دل جایگه مِهر تو گردید
نبود بخدا یک سر مو فاصلۀ دل
با غیر تو مشغولی و غافل که ز حسرت
نبود بجز از خوردن خون مَشغَلۀ دل

نوشتن دیدگاه


شما اینجا هستید: صفحه ی اصلی غزل غزلیات فرخی یزدی بس تنگ شد از سختی جان حوصلۀ دل