غزلیات فرخی یزدی

آن غنچه که نشکفت ز حسرت دل ما بود
وان عقده که نَگشود ز غم مشکل ما بود
مجنون که به دیوانه گری شُهرۀ شهر است
در دشت جنون همسفر عاقل ما بود
گر دامن دل رنگ نبود از اثر خون
معلوم نمی شد دل ما قاتل ما بود
سرسبز نگردید هر آن دانه که کشتیم
پا بستۀ آفت زدگی حاصل ما بود
دردانۀ مه بود و جگر گوشۀ خورشید
این شمع شب افروز که در محفل ما بود
این سر که به دست غم حجر تو سپردیم
در پای غمت هدیۀ ناقابل ما بود
از را صنم پی به صمد بردم و دیدم
مستورۀ آیینۀ حق باطل ما بود

دیدگاه‌ها  

#1 S O-O M 1399-01-06 17:40
مجنون که به دیوانه گری شهره شهر است
در دست جنون همسفر عاقل ما بود ...
بسی بسی زیبا
نقل قول کردن

نوشتن دیدگاه


شما اینجا هستید: صفحه ی اصلی غزل غزلیات فرخی یزدی آن غنچه که نشکفت ز حسرت دل ما بود