غزلیات فرخی یزدی

آن پا برهنه را که به دل حرص و آز نیست
سرمایه دار دهر چو او بی نیاز نیست
گر دیگران تَعین ممتاز قائلند
ما و مرام خود که در آن امتیاز نیست
کوته نشد زبان عدو گر ز ما، چه غم
شادیم از آن که عُمرِ خیانت دراز نیست
با مشت باز حمله مکن باز لب ببند
گنجشک را تجحمل چنگال باز نیست
در شرع ما که خدمت خلق از فرایض است
انصاف طاعتی است که کم از نماز نیست
بیچارگی ز چار طرف چون شود دوچار
غیر از خدای عزوجل چاره ساز نیست
در این غمارخانه که جان می رود گرو
یک تن حریف فرخی پاکباز نیست

نوشتن دیدگاه


شما اینجا هستید: صفحه ی اصلی غزل غزلیات فرخی یزدی آن پا برهنه را که به دل حرص و آز نیست