غزلیات فرخی یزدی

این دل ویران ز بیداد غمت آباد نیست
نیست آبادی بلی آنجا که عدل و داد نیست
وانشد از شانه یک مو عقده از کار دلم
در خم زلفت کسی مشکل گشا چون باد نیست
کوه کندن در خور سر پنجۀ عشق است و بس
ورنه این زور و هنر در تیشۀ فرهاد نیست
در گلستان جهان یک گل به آزادی نَرست
همچو من سرو چمن هم راستی آزاد نیست
یا اسیران قفس را نیست کس فریاد رَس
یا مرا از ناامیدی حالت فریاد نیست
هرکه را بینی به یک راهی گرفتار غم ست
گوئیا در روی گیتی هیچکس دلشاد نیست
کرده از بس فرخی شاگردی اهل سخن
در غزل گفتن کسی مانند او استاد نیست

نوشتن دیدگاه


شما اینجا هستید: صفحه ی اصلی غزل غزلیات فرخی یزدی این دل ویران ز بیداد غمت آباد نیست