غزلیات فرخی یزدی

در چمن تا قد سرو تو برافروخته است
روز شب نوحه گری کار من و فاخته است
بُرد با کهنه حریفی است که در بازی عشق
هر چه را داشته چون من همه را باخته است
بگمان غلط آن ترک کمانکش چون تیر
روزگاریست مرا از نظر انداخته است
جان من ز آه دل سوخته پرهیز نمای
که بدین سوختگی کار مرا ساخته است
مستی چشم تو با ابروی کج عربده داشت
یا پی کُشتن من تیغ ستم آخته است
چَنگ بر طُرۀ پُر چین تو زد آنکه چو باد
تا خُتن از پی این مشک ختا تاخته است
فرخی دلخوش از آن است که این مردم را
یک به یک دیده و سنجیده و بشناخته است

نوشتن دیدگاه


شما اینجا هستید: صفحه ی اصلی غزل غزلیات فرخی یزدی در چمن تا قد سرو تو برافروخته است