غزلیات فرخی یزدی

ز بس ای دیده سر کردی شب غم اشکباری را
به روز خویش بنشاندی من و ابر بهاری را
گدا و بینوا و پاکباز و مفلس و مسکین
ندارد کس چو من سرمایۀ بی اعتباری را
چرا چون ناقۀ آهو نگردد خون دل دانا
در آن کشور که پشک ارزان کند مُشکِ تتاری را
غنا با پافشاری کرد ایجاد تهی دستی
خدا ویران نماید خانۀ سرمایه داری را
وکالت چون وزارت شد ردیفِ نام اشرافی
چه خوب آموختند این قوم علم خرسواری را
ز جور کارفرما کارگر آنسان به خود لرزد
که گردد روبرو کبک دری باز شکاری را
ز بس بی آفتابِ عارِضَت شب را سحر کردم
ز من آموخت اختر ، شیوۀ شب زنده داری را

نوشتن دیدگاه


شما اینجا هستید: صفحه ی اصلی غزل غزلیات فرخی یزدی ز بس ای دیده سر کردی شب غم اشکباری را