غزلیات فرخی یزدی

بی سر و پائی اگر در چشم خار آید ترا
دل به دست آرش که یکروزی بکار آید ترا
با هزاران رنج بردن گنج عالم هیچ نیست
دولت آن باشد زدر پی انتظار آید ترا
دولت هر مملکت در اختیار ملت است
آخر ای ملت به کف کی اختیار آید ترا؟
پافشاری کن، حقوق زندگان آور بدست
ورنه چون مرده تا محشر فشار آید ترا
نام جان کندن به شهر مردگان چون زندگیست
همچو من زین زندگانی ننگ و عار آید ترا
تا نسازی دست و دامن را نگار از خون دل
کی به کف بیخون دل دست نگار آید ترا
کیستی ای نو گل خندان که در باغ بهشت
بلبل شوریده دل هرسو هزار آید ترا
کن روان از خون دل جو در کنار خویشتن
تا مگر آن سرو دلجو در کنار آید ترا
فرخی بسپار جان وز انتظار آسوده شو
گر به بالینت نیامد در مزار آید ترا

نوشتن دیدگاه


شما اینجا هستید: صفحه ی اصلی غزل غزلیات فرخی یزدی بی سر و پائی اگر در چشم خار آید ترا