غزلیات فرخی یزدی

دوش یارم زد چو بر زلف پریشان شانه را
مو به مو بگذاشت زیر بار دلها شانه را
نیست عاقل را خبر از عالم دیوانگی
گر ز نادانی ملامت می کند ، دیوانه را
در عزای عاشق خود شمع سوزد تا بحشر
خوب معشوق وفاداری بود، پروانه را
جز دل سوراخ سوراخش نبود از دست شیخ
دانه دانه چون شمردم سبحۀ صد دانه را
این بنای داد یارب چیست کز بیداد آن
دادها باشد به گردون محرم و بیگانه را
از درو دیوار این عدلیه بارد ظلم وجور
محو باید کرد یکسر این عدالتخانه را

نوشتن دیدگاه


شما اینجا هستید: صفحه ی اصلی غزل غزلیات فرخی یزدی دوش یارم زد چو بر زلف پریشان شانه را