غزلیات جلال الدین همایی (سنا)

قطرهٔ اشکم ز چشم روزگار افتاده ام
شبنمم از دست گل در پای خار افتاده ام
ذرّه ام از آفتاب آسمان گشتم جدا
قطره ام از بحر بی پایان کنار افتاده ام
نالهٔ سردم که از داغ جگر افتد برون
شاخهٔ خشکم که اندر رهگذار افتاده ام
نه فروغ صبحگاهی نه فراغ شامگاه
کوکب صبحم که اندر شام تار افتاده ام
نه امید برگ و باری نه هوای سایه یی
دانهٔ خشکم که اندر شوره زار افتاده ام
نه مرا از کس نه کس را از من امید است و بیم
کُشتهٔ شمعم ه بر لوح مزار افتاده ام
از کنار لاله رویان می روم با کام خشک
سایهٔ ابرم که اندر کوهسار افتاده ام
ای نسیم مهربان دامن کشان بر من گذر
زآنکه در دامان صحرا چون غبار افتاده ام
تا ز رخسار چمن شویم غبار تیرگی
سیل بارانم که از ابر بهار افتاده ام
سایه پرورد بهشت صل بودم یک زمان
حالیا در دوزخ هجران دچار افتاده ام
پیش این سوداگران کز مکر پُر سرمایه اند
من فقیر و مفلسم از اعتبار افتاده ام
کارگاهی کاندر او علم و هنر بیکارگی است
ساده لوحی بین که من آنجا بکار افتاده ام
من کیم، خطّی گران کز روزگار باستان
در کف خط ناشناسان یادگار افتاده ام
من سنا نسل همایم گر چه با جغدان شوم
اندر این ویرانسرا ناچار یار افتاده ام
این جواب آن غزل باشد که صائب گفته است
«در نمود نقشها بی اختیار افتاده ام»

دیدگاه‌ها  

#1 ملکی 1397-01-03 13:50
احتمالا این شعر محمود رضا آرمین به استقبال این شعر سروده شده:
قطرهٔ اشکم ز چشم روزگار افتاده ام
سایه لرزان شمعم بر مزار افتاده ام
غیر خار غم به شورستان اقبالم نرست
شوربختی بین، میان شوره زار افتاده ام...
نقل قول کردن

نوشتن دیدگاه


شما اینجا هستید: صفحه ی اصلی غزل غزلیات جلال الدین همایی (سنا) قطرهٔ اشکم ز چشم روزگار افتاده ام