غزلیات جلال الدین همایی (سنا)

شادی ندارد آنکه ندارد بدل غمی
آنرا که نیست عالمِ غم نیست عالمی
آنان که لذّت دم تیغت چشیده اند
بر جای زخم دل نپسندند مرهمی
راز ستاره از من شب زنده دار پرس
کز گردش سپهر نیاسوده ام دمی
دل بسته ام چو غنچه براه نسیم صبح
بوتا که بشکفد گُلم از بوی همدمی
راهی نرفته ام که بپرسم ز رهروی
رازی نجسته ام که بگویم بمحرمی
صد جور چشم راندم و این خاصیت نداد
کز هفت بحرفیض بخاکم رسد نمی
نگذاشت کبر و وسوسهٔ عقل بُلفضول
تا دیونفس سجده برد پیش آدمی
احوال آسمان و زمین و بشر مپرس
طفلی و خاک توده یی و نقش درهمی
در دفتر حیات بشر کس نخوانده است
جز داستان مرگ حدیث مسلّمی
در این حدیث نیز حکیمان بگفتگو
افزوده اند عقدهٔ مبهم بمبهمی
نخوت ز سر بنه که ببازار کبریا
سرمایهٔ دو کون نیرزد بدرهمی
گیرم بهشت گشت مقرّر تو را چه سود
کاندر ضمیر تافته داری جهنمی
افراسیاب خون سیاوش می خورد
ما بی خبر نشسته بامّید رستمی
از حدّ خویش پای فزونتر کشی سنا
گردور چرخ با تو مدارا کند کمی

نوشتن دیدگاه


شما اینجا هستید: صفحه ی اصلی غزل غزلیات جلال الدین همایی (سنا) شادی ندارد آنکه ندارد بدل غمی