غزلیات جلال الدین همایی (سنا)

رندی و مستی و بی پا و سری
هنر عشق بود مُدّعی و بی هنری
در نظر بازی رندان سخن ای شیخ مگوی
خارج است این عمل از بحث و علوم نظری
عهد میخانه ام از روز ازل در گوش است
هوسی بود دعای شب و ورد سحری
عشق و سرمستی من موعظهٔ واعظ شهر
جبر خلقت بود و طعنهٔ مرد قدری
ما و عریانی و ویرانه نشینی خوش باد
خواجه را کاخ زراندوده و دستار زری
راه حق را طلب از شیخک سالوس مکن
که ز کوران نتوان داشت طمع راهبری
ای دل آخر دمی آسوده بیک جای بپای
تابکی محنت آوارگی و دربدری
بود تابال و پری رنج قفس بود مرا
داد آزادگیم نعمت بی بال و پری
خاتم ملک سلیمان تویی ای خسرو حسن
که تو را زیر نگین لشکر دیو است و پری
بود در غنچه نهان راز دلایزی گل
گر نمی کرد بر او باد سحر پرده دری
بود در پرده نهان شاهد خلتوتگه غیب
عشق آئینه شد و داد بدو جلوه گری
طعنه بر پیر زند طفل نوآموز سنا
وای بر او که ندارد خبر از بی خبری
کودک خرد اگر خرده بر استاد گرفت
اینت نادانی و بی حرمتی و خیره سری

نوشتن دیدگاه


شما اینجا هستید: صفحه ی اصلی غزل غزلیات جلال الدین همایی (سنا) رندی و مستی و بی پا و سری