غزلیات جلال الدین همایی (سنا)

در دال سر زلفت دیدم خطی از شانه

در دال سر زلفت دیدم خطی از شانه
یا رب چه بود این حرف با اینهمه دندانه
دال است خم زلفت قدّت الف و لب میم
یعنی که تویی دام و خال لب تو دانه
هر ناز که بفروشی من مشتری نقدم
اینک دل من بستان از بابت بیعانه
از صحبت ما زاهد شرط است که بگریزد
او بر سر پیمانست ما بر سر پیمانه
صد بار شنیدی عشق با عقل نیامیزد
او خانه برانداز است این تازه کن خانه
آنرا که به لوح دل نقشی ز محبّت نیست
او صورت دیوار است باور تو کنی یا نه
آنرا که صداقت نیست چه مؤمن و چه کافر
آنرا که محبّت نیست چه خویش و چه بیگانه
آنجا که بیاد حق ذکری بمیان باشد
چه صومعه چه مسجد چه کعبه چه بتخانه
دانی چه بود دنیا من با تو بگویم فاش
شهری همه پر غوغا خلقی همه دیوانه
عاقل نسپارد دل افسانه و افسون را
گردون همه افسونست گیتی همه افسانه
آسایش این گیتی دل کندن از این گیتی است
نازم بکسی کاوراست این همّت مردانه
رفتند همه یاران مانده است سنا نالان
بودند رسول آنان من اُستن حنّانه
خانه همه ویرانه همسایه همه آزار
بیزار شدم یا ربزین خانهٔ ویرانه
هر گوشه که دارم گوش بانگیم خراشد دل
نه نغمهٔ جان پرور نه نالهٔ مستانه