غزلیات جلال الدین همایی (سنا)

لب بسته ام ز هر چه بجز گفتگوی تو
دل شسته ام ز هر چه بجز نقش روی تو
گر بگذری بخاکم و گویی ترا که کُشت
فریاد خیزد از کفنم کآرزوی تو
گر طرهٔ تو در کف باد صبا نبود
هرگز دلم نبود پریشان بموی تو
بس پیکرت لطیف بود می شود پدید
راز از درون سینه و می از گلوی تو
منّت ز خضر گو بسکندر کشد که من
آب حیات جسته ام از خاک کوی تو
دل راز اضطراب بهر سمت می کشم
مانند قبله یاب بگردد بسوی تو
نرگس گرفته ز رد قبایی ز رنگ من
سنبل سپرده مشک فشانی ببوی تو
جولانگه قضاست دل بیقرار من
فرماندهٔ بلاست قد فتنه جوی تو
ای گل بباغ در بر آن لاله رو مخند
تا پیش باغبان نرود آبروی تو
ای خرقهٔ ریا ز بس آلوده دامنی
مشکل که هفت بحر دهد شست و شوی تو
ترسم بزیر خاک رود عاقبت سنا
هم حسرت دل من و هم آرزوی تو

نوشتن دیدگاه


شما اینجا هستید: صفحه ی اصلی غزل غزلیات جلال الدین همایی (سنا) لب بسته ام ز هر چه بجز گفتگوی تو