غزلیات جلال الدین همایی (سنا)

مگذار تا ز دست غمت ناله سرکنم
سوز درون قرین دعای سحر کنم
کاخی که بهر عشرت اغیار ساختی
سیلاب اشک آرم و زیر و زبر کنم
تا کی بجست و جوی تو ای گوهر مراد
خود را بموج خیز بلا غوطه ور کنم
گل شد زمین ز چشمهٔ خوناب چشم من
خاکی دگر نماند که از غم بسر کنم
دستی به آستین تو دستی بر آستان
دست دگر کجا که میانت کمر کنم
روزی ز بیم دشمن و روزی ز شرم دوست
ممکن نشد که بر سر کویت گذر کنم
گه دور باش حُسن و گهی پرده دار شرم
کی می شود که سیر برویت نظر کنم
آیا بود که با تو چنانم که آرزوست
صبحی به شام آرم و شامی سحر کنم
یک دم خُمار مستی و یک دم دُوار هوش
کی شد که زندگانی بی دردسر کنم
مسجد بغیر خشک لبی حاصلی نداشت
کامی مگر ز مشرع میخانه تر کنم
در بزم قرب ره ندهندم مگر چو شمع
سر تا قدم بسوزم و از خود سفر کنم
آن دم که مرغ حادثه از آشیان پرید
چندان امان نداد که سر زیر پر کنم
گویی که عمر از چه تبه می کنی بعشق
عمر دگر نمانده که کار دگر کنم
افسانهٔ غم تو ملال آورد سنا
آن به که شرح واقعه را مختصر کنم

نوشتن دیدگاه


شما اینجا هستید: صفحه ی اصلی غزل غزلیات جلال الدین همایی (سنا) مگذار تا ز دست غمت ناله سرکنم