غزلیات جلال الدین همایی (سنا)

جز در دل من عشق تو ای یار نگنجد
این گنج بویرانهٔ اغیار نگنجد
دل حُقّهٔ مِهر است بهر کس نتوان داد
در هر صدفی لؤلؤ شهوار نگنجد
سربسته بگویم که ز بس تنگ و لطیف است
یک حرف در آن لعل شکر بار نگنجد
حال دل آشفته از آن زلف بخم پرس
کاین قصّهٔ پر غُصّه بطومار نگنجد
از پرده گرافتاد برون راز عجب نیست
در یک دل تنگ این همه اسرار نگنجد
از خال لبت در شکن زلف تو پیداست
کاین مُهره بجز در دهن مار نگنجد
گو طُرّه برانداز از آن روی که دیگر
یک موی میان من و دلدار نگنجد
ای عقل سبک سنگ غم عشق چه سنجی
در کفّهٔ میزان تو این بار نگنجد
دریاست غم عشق و تو با حوصلهٔ تنگ
در ظرف تو این قلزم زخّار نگنجد
بگذار ز سر هوش که در عالم مستی
رمزی است که اندر سرِ هوشیار نگنجد
با فضل فروشی نتوان راه بدل برد
عشق است متاعی که ببازار نگنجد
در صحبت صاحب نفسان بوی نسیمی است
کاندر چمن و ساحتِ گلزار نگنجد
فضل است سخن لیک سلامت بخموشی است
آنگونه که در حیّزِ گفتار نگنجد
در وصف سر زلف بتان کلک سنا را
مشکی است که در طلبهٔ عطّار نگنجد

نوشتن دیدگاه


شما اینجا هستید: صفحه ی اصلی غزل غزلیات جلال الدین همایی (سنا) جز در دل من عشق تو ای یار نگنجد