غزلیات محمد سلمانی

اینبار سهمناک ترین باد می وزید
بادی که بوی فاجعه می داد می وزید
اینبار قـصه قصۀ داس و تبر نبود
شلاق باد بر تن شمشاد می وزید
می رفت تا درخت کهنسال بشکند
زان باد کز حوالی بیداد می وزید
نرگس کلاه تا سرِ ابرو کشـیده بود
از سوز باد کانهمه آزاد می وزید
در ذهن دشت ، شیهۀ شبدیز می خزید
در جـان کوه نالۀ فرهاد می وزید
می ریخت برگ های خزان دیده روی گُل
یعنی خراب بر سر آباد می وزید
صبر آنچنان به نقطۀ پایان رسیده بود
کز تنگنای حوصـله فریاد می وزید
اینبار قصه - قصۀ خونین عشق بود
بر فرق عدل خنجر الحاد می وزید

نوشتن دیدگاه


شما اینجا هستید: صفحه ی اصلی غزل غزلیات محمد سلمانی اینبار سهمناک ترین باد می وزید