غزلیات محمد سلمانی

در گیر تو بودم که نمازم به قضا رفت
درمن غزلی درد کشیدوسر زا رفت
سجاده گشودم که بخوانم غزلم را
سمتی که تویی عقربه ی قبله نما رفت
در بین غزل نام تو را داد زدم داد
آنگونه که تا آن سر این کوچه صدا رفت
بیرون زدم از خانه یکی پشت سرم گفت
این وقت شب این شاعر دیوانه کجا رفت؟
من بودم وزاهد به دوراهی که رسیدیم
من سمت شما آمدم او سمت خدا رفت
با شانه شبی راهی, زلفت شدم اما
من گم شدم وشانه پی, کشف طلا رفت
در محفل شعر آمدم و رفتم و گفتند
ناخوانده چرا آمدوناخوانده چرا رفت؟
می خواست بکوشد به فراموشی ات این شعر
سوزاندمش آنگونه که دودش به هوا رفت

دیدگاه‌ها  

#3 خسرو 1398-10-10 04:34
بسیار زیبا . شعر بسیار زیبا با صدای خانم باران نیکراه هر چند کوتاه شده بسیار دلنشین تر شده .
نقل قول کردن
#2 بیگلری 1398-09-15 15:52
بینهایت عالی مرحبااااا
نقل قول کردن
#1 احمد 1398-07-26 19:22
این شعر واقعا عالی و دلنشینه از شما بینهایت سپاسگزارم
نقل قول کردن

نوشتن دیدگاه


شما اینجا هستید: صفحه ی اصلی غزل غزلیات محمد سلمانی در گیر تو بودم که نمازم به قضا رفت