غزلیات محمد سلمانی

اول که آمدند کمی مهربان شدند
با آبها وآینه ها هم زبان شدند
اما همینکه خار به پای یکی خلید
حتی به آب و آینه هم بد گمان شدند
اول قرار بود نباشند اینچنین
وقتی که آمدند چنین وچنان شدند
اینجای قصه بود گروهی تبربه دست
درلابه لای برگ درختان نهان شدند
فردا که قتل عام درختان قرارشد
اینان طلایه دار سپاه خزان شدند
مانند سیل،مثل وبا مثل زلزله
عین بلای آمده از اسمان شدند
دل سوختند،دست بریدند،سرزدند
بی اعتنا به سرزنش این وآن شدند
بسیار خانه ها که به تاراج باد رفت
بسیار خانه وار که بی خانمان شدند
بسیاری از هجوم تبرها گریختند
بسیاری از هراس هرس نیمه جان شدند
یک عده در کنار تبر گرم عیش ونوش
یک عده سوگوار درخت جوان شدند
فردا که شد مدیحه سرایان یکی یکی
از جمله شاعران بزرگ زمان شدند
یک عده نیز مثل من و دوستان من
گرد آمدند و راوی این داستان شدند

نوشتن دیدگاه


شما اینجا هستید: صفحه ی اصلی غزل غزلیات محمد سلمانی اول که آمدند کمی مهربان شدند