غزلیات محمد سلمانی

صدای پای کسی باغ را تکان می داد

صدای پای کسی باغ را تکان می داد
شروع حادثه ای شوم را نشان می داد
حریم امن چمن زیر چکمه له می شد
چنان فجیع ،که بیننده را تکان می داد
هجوم سرخ تبر بود و حجم سبز چمن
جوانه روی زمین اوفتاده جان می داد
بنفشه در پس سنگی به خویش میلرزید
از آن شکنجه که آلاله را خزان می داد
نشسته بود کلاغی سر منارۀ سرو
به نقطه ای که صبا پیش از آن اذان می داد
زبان معترض غنچه کار ساز نبود
چرا که داس مگر لحظه ای امان می داد
چنان در آتش غم می گداخت گندم زار
که خاک سوخته اش نیز بوی نان می داد
به جای این همه غمباد های تلخ ای کاش
خدای صبر جمیلی به باغبان می داد