غزلیات عرفی شیرازی

در ازل رفتم به سیر کعبه، دیّاری نبود
آمدم در دیر، راهب بود و بیکاری نبود
کفر و دین و کعبه و دیر از ازل بودند، لیک
صلح و جنگی بر سر تسبیح و زناری نبود
در سبک روحی مثل بودند طاعت پیشه گان
از مصلای ریا بر دوش کس باری نبود
سیر کوی زاهدان کردم، چه ها دیدم، مپرس
هیچ سر بی کوبش سنگی و دیواری نبود
باز کردم دیده را دزدیده بر باغ مجاز
مشت زاغی بود و دستانی و جز خاری نبود
در تماشاگاه حسن، اهل نظر بودند جمع
دیده ها بگشوده و محروم دیداری نبود
بر سر خم رفتم و زاهل خرابات مغان
اولین جوش خم می بود و هشیاری نبود
دشته می خایید شریان وفاداران، ولی
الامانی برنیامد، بانگ زنهاری نبود
از لب هر ذره ام خون اناالحق می چکد
طعنۀ نامحرم و اندیشۀ داری نبود
عشق بود، اما دل خود می گزید و جان خویش
بود بیماری ولی ممنون تیماری نبود
عشق اگر غم داد و جان و دل ستد، عیبش مکن
بیع اول بود و آشوب خریداری نبود
نیک سنجیدم در میزان وحدت، حسن و عشق
بود فرقی در میان و لیک بسیاری نبود
همچو لذت در شدم در ریشه ی دل های ریش
راست گویم چون دل من چاشنی زاری نبود
داستان هستی عرفی و دعوی های او
این زمان گویا برآمد، در ازل باری نبود

نوشتن دیدگاه


شما اینجا هستید: صفحه ی اصلی غزل غزلیات عرفی شیرازی در ازل رفتم به سیر کعبه، دیّاری نبود