غزلیات عرفی شیرازی

نخورم زخم در آن کوچه که مرهم باشد
نشوم کشته در آن شهر که ماتم باشد
خجل آن کشته که چون تیغ کشد غمزهٔ دوست
احتیاجش به دم عیسی مریم باشد
گفت و گوهای حکیمانه نیالاید عشق
واگذارید که این نکته مسلّم باشد
عقل را کرده ام از مغلطه خاموش، بلی
صرفۀ بی ادب آن است که ملزم باشد
نیم ِ جور تو به کس ندهم و اینم هوس است
ای خوش آن بخل که آرایش حاتم باشد
عرفی از گریه نیاساید و توفان برخاست
جم و کی نیست که او را غم عالم باشد

نوشتن دیدگاه


شما اینجا هستید: صفحه ی اصلی غزل غزلیات عرفی شیرازی نخورم زخم در آن کوچه که مرهم باشد