غزلیات محمدعلی بهمنی

آنجا که زبان سرخ است سر سبز نمی ماند
با این همه سبز من جز سرخ نمی خواند
باغی که طراوت را از جاری خون دارد
باغی است گلبرگش پاییز نمی داند
عشق است و به معناییش تفسیر نشاید کرد
کاین قطره به دریایی نشناخته می ماند
از دایره ات ای عشق بیرون نروم هرگز
هر گونه که گردونم سرگشته بگردان
من چرخش تصویرم سرگیجه نمی گیرم
بگذار که تقدیرم همواره بچرخاند
گردونه ی آتش را باید که بگردانند
تا غنچه ی پنهان را در خود بشکوفاند
آن شعله ی خرد اینک فواره ی آتش هاست
ای کاش تو را هم عشق اینگونه بگیراند

نوشتن دیدگاه


شما اینجا هستید: صفحه ی اصلی غزل غزلیات محمدعلی بهمنی آنجا که زبان سرخ است سر سبز نمی ماند