قصاید ملک‌الشعرای بهار

حاسدم دست خدیعت برکشید از آستین
مر مرا افکند از چشم وزیر راستین
حاسدم بَر بود یکجا آنچه هشتم در شهور
دشمنم بدرود در دم آنچه کشتم در سنین
چار ساله خدمتم بار فسوس آورد بار
تا که گیتی ‌این‌ چنین بودست بودست این‌ چنین
حاسد بی‌تقوی من حیله‌ها داند بسی
کانچنان حیلت نباشد هیچگه با متقین
این ‌چنین خواندم که هرگز با حسودان درمپیچ
کاتش تیز حسد سوزد حسودان را یقین
این گمانی بود زیرا کز خموشی درفتاد
آتش کید حسودم در دل و جان و جبین
چیست برهانی ازین محسوستر کامروز من
در میان دوزخم وان قوم در خلد برین
شاید ار مکری ندانم من ولی داند حسود
کاین ندانست آدم و دانست ابلیس لعین
او بداند حیلت و نیرنگ ازین رو هست شاد
من ندانم حیلت و نیرنگ ازین ‌رویم غمین

چون ‌تو اندر خانه بنشستی و بدخواهان به کار
مر مرا یار تو می‌خواندند و می‌راندند کین
چون تو را طالع به کار افتاد گفتندت که من
یار بدخواهان‌ شدم این غث و آن دیگر سمین

نوشتن دیدگاه


شما اینجا هستید: صفحه ی اصلی قصیده قصاید ملک‌الشعرای بهار حاسدم دست خدیعت برکشید از آستین