قصاید ملک‌الشعرای بهار

تو هم امروز بده بوسه به من
کار امروز به فردا مفکن
بیش از این از بر من تند مرو
بیش ازین بر دل من نیش مزن
عهد بستی که دل من شکنی
بشکن عهد و دل من مشکن
شد کهن رسم رفیق‌آزاری
نوجوانا بنه آیین کهن
جای خون عشق تو دارم در دل
جای جان مهر تو دارم در تن
ای لبت سرخ‌تر از برگ شقیق
وی رخت خوبتر از برگ سمن
وعده کردی که به من بوسه دهی
سر وعده است بده بوسهٔ من
دل من تنگ شد و حوصله تنگ
تنگ بنشین برم ای تنگ‌دهن
دام تقوی به ره دل مگذار
تار عصمت به ‌تن خویش متن
زلف و لب از من و باقی از تو
کفل و سینه و ساق و گردن
نزنم دست بر اندام تو هیچ
گر زدم دست سرم را بشکن
یاوه‌ای گفت اگر گفت کسی
«‌بوسه باشد به کنار آبستن‌»
بوسه پیغمبر مهر است و وداد
بوسه آسایش روحست و بدن
مهر را بوسه نماید محکم
عشق را بوسه نماید متقن
عشق بی‌بوسه چراغیست خموش
عشق با بوسه چراغی روشن
دوستی هست سپهری و در او
بوسه چون زهره و ناهید و پرن
عاشقی رشتهٔ جنگیست کزان
جز به زخمه نجهد صوت حسن
زخمهٔ چنگ محبت بوسه است
چنگ بی‌زخمه ندارد شیون
زان شدست از همه مرغان بلبل
شهره در صوت خوش و مستحسن
کز مقاطیع حدیثش خیزد
بوسه‌های متوالی به چمن
گاه و بیگه کند از بوسه حدیث
روز تا شب کند از بوسه سخن
مگس نحل از آن شهد دهد
که به گل بوسه زند در گلشن
مردم از هر خوشیئی سیر شود
نشود سیر کس از بوسیدن
بوسه بر عمر من افزاید لیک
نکند کم ز لبت یک ارزن
«‌رادیوم‌» نیز بدین قوت نیست
که دهد قوت و باقیست به تن
بوسه‌ خوبست‌ و شگرفست و روا
خاصه برکنج لب و زیر ذقن

نوشتن دیدگاه


شما اینجا هستید: صفحه ی اصلی قصیده قصاید ملک‌الشعرای بهار تو هم امروز بده بوسه به من