داستانهای خلیل جبران

در وسط کشتزاری نزدیک جویباری بلورین قفسی را دیدم که توسط دستان ماهری ساخته شده بود. در یکی از گوشه های قفس گنجشکی مرده و در گوشه ی دیگر کاسه ای که آب آن خشک شده بود. ایستادم و گویی صدای جریان آب پند داد. اندیشیدم و دانستم که آن گنجشک کوچک از شدّت تشنگی با مرگ مبارزه کرد در حالی که چندان فاصلها ی با رودخانه نداشته است.گرسنگی بر او غلبه کرد در حالی که در وسط کشتزار که گهواره ی زندگی است قرار داشته است.گویی ثروتمندی است که درِ گنجینه اش بر او قفل شده و در طمع طلا جان داه است.

ناگهان قفس تکانی خورد و به صورت انسانی شفاف در آمد و پرنده ی مرده به شکل یک قلب آدمی و زخمی در آمد در حالی که از زخم عمیق آن خون می چکید و صدای زنی اندوهگین از آن به گوش رسید:
-من قلب آدمی و اسیر ماده و کُشته ی قانون انسان خاکی هستم.در وسط کشتزار زیبایی ها و کنار جویبار های زندگی اسیر قفس قوانین احساسات آدمی شدم. در میان دست های محبّت آمیز با بی اعتناعی جان دادم زیرا نعمات بر من حرام گردید. آنچه بدان مشتاق بودم نزد انسان بود.من قلب بشر هستم. در سنّتهای تاریک جامعه زندانی شدم و لاغر گشتم و گرفتار قید و بند های اوهام شدم و در گوشه و کنار تمدّن تنها ماندم و جان دادم در حالی که انسانیت بر من لبخند می زد!

من این کلمات را شنیدم در حالی که قطرات خون بیرون می آمد و پس از آن دیگر چیزی ندیدم و صدایی نشنیدم و به سوی حقیقتم بازگشتم!

برگرفته از: اشکی و لبخندی - جبران خلیل جبران

نوشتن دیدگاه