داستانهای محمدعلی جمالزاده‌

امیر تیمور گورکانی چون مملکت هند را مسخر ساخت روزی در حضور اعیان هند اظهار داشت شنیده ام که در بلاد هندوستان سازندگان و نوازندگان بسیار وجود دارند.
حضار گفتار او را تصدیق نمودند و یکی از اعیان نابینائی را که «دولت» نام داشت حاضر خدمت نمود.
سازندۀ مزبور به خواندن و نواختن پرداخته امیر تیمور را ساز و نواز وی خوش آمده پرسید: اسمت چیست؟
گفت: دولت
امیر گفت آیا دولت هم کور می شود؟
مشارالیه در جواب گفت: اگر کور نمیبود به خانۀ لنگ نمی آمد.
این حرف به امیر تیمورلنگ برخورد ولی از آنجائی که کلام ظریف و گفتۀ بموقعی بود قیافۀ خوشی نشان داده انعامش داد.

برگرفته از کتاب صندوقچۀ اسرار -  محمدعلی جمال‌زاده

 

در روزگاران پیشین مورخین کشور پهناور چین به وزیر بزرگ شکایت بردند که ما هرچند با هزاران خون دل شب و روز به ثبت و ضبط وقایع و حوادث این سرزمین فرخنده مشغولیم و چشم هایمان در این راه نابینا گردیده و موی سرمان سفید شده است در نظر خاقان اعظم که یکتا پسر آسمان است به قدر جماعت فلاسفه و حکیمان که به ولگردی و وراجی با عنوان سیر در آفاق و انفس اشتغال دارند و بجز آن کاری از دستشان ساخته نیست مقام و منزلت نداریم.
وزیر بزرگ که بر خلاف جمله وزرای روزگار احقاق حق را از وظایف مقدس خود میشمرد امر فرمود تا حکما و مورخین را در مجلس او جمع آوردند، گفت برای اینکه این قضیه حل گردد و اختلاف از میان برخیزد چنان صلاح میبینم که هر یک از دو گروه مورخین و حکما جداگانه تاریخ و سرگذشت نوع بشر را به رشته ی تحریر در آورند تا هر دو را از لحاظ انور فغفور گذرانده هر یک مورد پسند افتاد از این پس همان را دلیل تقدم آن گروه بدانند.
پس از سالیان دراز دسته ی مورخین کتابی را که در هفتاد و هفت جلد بزرگ نوشته و با پوست تمساح جلد گرفته بودند بر پشت هفت پیل سفید نهاده به درگاه سلطنت آوردند.
خاقان اعظم پس آنکه اجمالا نظری به مندرجات آن کتاب گرانبها انداخت پرسید پس طایفه ی حکیمان چه آوردند.
حکیم سالخورده ای که دست ها را در آستین پنهان ساخته سر را به سوی سینه در آورده در گوشه ای ایستاده بود در مقابل خاقان به زانو درآمده زمین ادب بوسید و از آستین ردای ابریشمین خود قطعه ی کاغذی به بزرگی کف دست که کلماتی به خط کج و معوج چینی از بالا به پایین بر آن نقش کرده بودند درآورده و در جلوی خاقان بر زمین نهاد.
چون خاقان بر آن نظر انداخت دید فقط این دوجمله بر آن نوشته اند :

«سرگذشت اولاد بشر
جمع کردند و نهادند و به حسرت رفتند»

خاقان سر به جیب اندیشه فرو برده مدتی به تفکر مشغول بود و آنگاه سر برآورد گفت حقا که همین است سرگذشت نوع بشر و جز این نیست و امر داد تا ملک الخطاطین چین آن عبارت را با زر بر گرانبها ترین کاغذ خانبالغ نوشته در خزانۀ سلطنتی جای دهند و سپس فرمود تا همانجا آتش افروخته آن هفتاد و هفت مجلد را در حضور او به اتش بسوزانند و خاکسترش را تا آخرین ذره به باد بدهند.

برگرفته از کتاب: تلخ و شیرین -  محمدعلی جمال‌زاده

شما اینجا هستید: صفحه ی اصلی داستانهای کوتاه داستانهای محمدعلی جمالزاده‌