داستانهای خورخه لوئیس بورخس

گر بازگردی
پس از این همه سال من چه می‌خواهم برای
تو شرح دهم که ما چگونه در این خانه ماندیم:
در زمستان‌ها از برف خجل بودیم
در تابستان‌ها سیب‌ها را که پژمرده
می‌شدند به قبرستان می‌بردیم
در پاییز در کنار برگ‌ها به یاد تو بودیم
که ناگهان از زمین فسفر آسا رفتی
در هنگام غیبت هزارساله‌ی تو
به هنگام ماتم و درد دستان یک‌دیگر را
می‌گرفتیم
به باد و نیستی پناه می‌بردیم
اگر لیوانی آب را به کنار بوته‌ی گُل سرخی
می‌ریختیم
به هم خیره می‌شدیم که تا پایان غروب
چند ساعت مانده است
زمان در دستان ما معلق بود
زمان کم‌رنگ‌تر از اطلسی‌های
باغچه می‌شد
همیشه در ناامیدی، در تاریکی
یک‌دیگر را صدا می‌کردیم
صدای قدم‌های ما آرامش آب را
به هم می‌ریخت
در آب که نگاه می‌کردیم صورت‌مان را
شکسته و صدپاره می‌دیدیم
چه سود
این عمر بود که از ارتفاع نردبان سقوط
می‌کرد و در گندمزار دفن می‌شد
اگر ستاره و ماه و لبخند کودکان در خواب
ما را سحر نمی‌کرد ما از این خانه رفته بودیم
تا یادم نرفته بگویم:
لبخند تو در فرودگاه جامی از شراب شد
که عمر و رؤیای ما در آن جام بخار
شد
این بخار به آسمان رفت
باران شراب بر سر ما بارید
تو کجا بودی که بدانی سیلاب‌های گیلاس
بر بسترهای ما جاری شدند و سپس خانه در
گیلاس‌ها غرق شد
بر دستان ما حلقه‌های عروسی سنگ
شدند
روزی تا غروب ایستادیم که حلقه‌های
عروسی ذوب شوند
راستی
چه حوصله‌ای بود

نوشتن دیدگاه