داستانهای خورخه لوئیس بورخس

مي گريم و مي خندم ، ديوانه چنين بايد
مي سوزم ومي سازم ، پروانه چنين بايد
مي كوبم و مي رقصم ، مي نالم و مي خوانم
در بزم جهان شور، مستانه چنين بايد
من اين همه شيدايي ، دارم ز لب جامي
در دست تو اي ساقي ، پيمانه چنين بايد
خلقم ز پي افتادند ، تا مست بگيرندم
در صحبت بي عقلان ، فرزانه چنين بايد
يكسو بردم عارف ، يكسو كشدم عامي
بازيچه ي هر دستي ، طفلانه چنين بايد
موي تو و تسبيح ، شيخم بدر از ره بُرد
يا دام چنان بايد ، يا دانه چنين بايد
بر تربت من جانا ، مستي كن ودست افشان
خنديدن بر دنيا ، رندانه چنين بايد

نوشتن دیدگاه


شما اینجا هستید: صفحه ی اصلی داستانهای کوتاه داستانهای خورخه لوئیس بورخس مي گريم و مي خندم ، ديوانه چنين بايد