داستانهای بزرگ علوی

یک صبح روز یکشنبه ماه تیر هوای شهر برلین تیره و خفه کننده بود. آدم از فرط گرما در تختخواب غلت می خورد، عرق از تنش می جوشید. اما حاضر نمی شد که از جایش بلند شود. دود کارخانه ها و مه جنگل ها که با هم مخلوط می شد و ذرات آن که از میان پنجره توی اتاق می آمد، مثل این بود که می خواست فشاری را که بر تن و جان آدم وارد می آورد سخت تر کند. من در آن وقت در برلین تحصیل می کردم. نیم ساعت بود که صاحبخانه چایی مرا روی میز گذارده بود ولی من خیال بلند شدن نداشتم. یکی دو مرتبه هم از پشت در گفته بود:« آقا، از منزل پدرتان پای تلفن شما را می خواهند. » ولی من جواب نداده بودم.
ساعت نه، کسی با عجله در اتاق مرا زد و داخل اتاق شد. من ابتدا باز به گمان این که صاحبخانه کاری دارد، اعتنایی نکردم ولی بعد که ناگهان صدای پدرم را شنیدم، از جا جسته، سلام کردم. او روی صندلی راحت کنار اتاق نشست. قوطی سیگار طلایش را بیرون آورد، سیگاری آتش زد و گفت: چرا آن قدر اتاق تو در هم و بر هم است، چرا این کتاب ها را جمع نمی کنی؟ نگاه کن: صابون و قلم و شانه و کراوات و چوب سیگار و سر بند و دیگر چی، عکس، همه روی هم ریخته. بوی عطر که از صورت تازه تراشیدۀ پدرم تراوش می کرد، در نظر من زننده بود. راست می گفت. دقت و مواظبت او ، وقار و بزرگ منشی او، وقاری را که از اباء و اجداد به ارث برده بود، وقار شترمآبی او با زندگانی مشوش پریشان من، با دل چرکین من به هیچ وجه جور نمی آمد. در خانۀ او یک قفسه مخصوص صابون، یکی مخصوص سیگار، یک اتاق هم مخصوص کتاب بود.
امروز بیش از روزهای دیگر به پدرم توهین شد، برای آن که پدر با وقارم خود را کوچک کرده و در منزل من آمده بود، مگر من آن پسری نیستم که پس از مدت ها زد و خورد از خانۀ او بیرون آمده بودم، چون که میل نداشتم هر روز ساعت یک بعد از ظهر غذا بخورم و هر شب ساعت یازده در خانه باشم و بخوابم و صبح ساعت هفت سر میز چایی حاضر باشم.
در ضمن این که او سیگارش را می کشید، من سر و صورتم را شسته، پهلویش نشستم. از من پرسید:« تو خیال نداری تابستان مسافرتی بکنی؟ »
نفهمیدم که منظور پدرم چه بود؟ آیا می خواست بگوید: مسافرت بکن یا این که با من مسافرت بکن. برای این که به سوال او صریحا جوابی نداده باشم، گفتم:
_ من پول ندارم، شما کمی این ماه به من اضافه بدهید.
_ خوب بود که من اینجا آمدم.
_ اگر شما را نمی دیدم قرض می کردم.
چون می دانستم که از قرض کردن بدش می آید، مخصوصا به رخش کشیدم که با پولش به من سر کوفت نزند.
پدرم پس از لحظه ای خاموشی _ این خاموشی، این عادت زنندۀ او برای من یک نوع شکنجه بود، این حالت چشم های سرخ و درشتش که می خواست، اگر می توانست، مرا آتش بزند، این حالت چشم که آثار ظلم و اقتدار پدر عهد بربریت بود، برای من کشنده و ناگوار بود.
پدرم پس از لحظه ای خاموشی دفتر چک بانک را از جیب بیرون آورد و یک چک صد مارکی به من داد و گفت: « من مسافرت می کنم و می روم به اطراف سیتو، به یکی از ییلاق های سر حد چکوسلاو( اسم آن را فراموش کرده ام)، ترن ساعت یازده حرکت می کند. اگر می توانی برو به خانۀ من و آن جا بنشین تا پسر صاحبخانۀ من چمدان مرا به ایستگاه ببرد. اگر می خواهی خودت ساعت یازده با چمدان آن جا باش تا با هم مسافرت کنیم.»
بدون این که به او نگاه کنم گفتم:« بسیار خوب.»
_ چطور بسیار خوب؟ خودت می آیی، یا آن که می دهی چمدان مرا ببرند؟
_ شما خودتان نمی توانید چمدانتان را ببرید؟
برق از چشمش پرید. اما به روی خودش نیاورد، همان طور که عادت داشت با کمال خونسردی گفت:« من قبلا جای دیگری کار دارم، الان ساعت نه است. ساعت نه ونیم جایی کار دارم.»
_ بسیار خوب من چایی می خورم، بعد می روم بانک و از آن جا می روم به خانه شما و آن جا هستم تا پسر صاحبخانه چمدان شما را به ایستگاه ببرد و برگردد.
_ اگر بخواهی به بانک بروی دیگر دیر می شود.
_ بدبختانه هیچ پول ندارم.
خنده اش گرفت. من هم خنده کردم. ده مارک دیگر به من داد. من تشکر کردم. پدرم رفت، کمی متاثر شدم. پدر من یادگار خوبی از دنیای گذشته بود، اما نه سر و صورتش! عطر او، کراوات او، مال این دوره بود ولی افکارش! حتما باید ساعت یازده غذا بخورد ... والا ... نظم و ترتیب زندگانی به هم می خورد ... به وقار لطمه وارد می آید، خانواده از میان می رود، اصول مقدس خانواده را باید رعایت کرد.
چه خوب است پسر و دختر آدم همه دور هم جمع باشند، با هم بگویند، و پدر، بزرگ خانواده، بالای اتاق بنشیند، فرمان بدهد، بیایند بروند. پدر خدای خانه است. درست انعکاس مذهب در خانواده و یا بر عکس. درست دنیای گذشته!
لباسم را پوشیدم و به راه افتادم. رنگ تیره خیابان های برلین، این حالت مخصوص این شهر در ماه اوت، آن هم یک تابستان خفه، مرا داشت می کشت، آیا با پدرم به این ییلاق بروم؟
این سر و صورت، این عطر بی خودی نیست! به سر حد چکوسلاو می رود، چطور است؟ من هم با او می روم، اما نه چند روز پیش آن خانم روسی ... اسمش چه بود؟ کاتوشکا ... کاتوشکا ...اوسالوونا ... وقتی که از هم خدا حافظی کردیم، وقتی که دست سفید و باریک خود را ، آن انگشت های استخوانی و کشیده اش را در دست من گذارده بود، می گفت:« باز یکدیگر را ببینیم، من می روم به سیتو، شما هم بیایید آن جا.»
شب پیش وقتی که آن صورت سفید و لاغر در دامن من بود، وقتی که گونه های برجسته اش را به صورت من چسبانیده بود، یک چیزهایی زمزمه می کرد؟ تملق مرا می گفت! نه، تملق نبود، در آن حالت نمی شد دروغ گفت و دروغ حس کرد، چه می کرد؟
چنگ می انداخت و زلف های مرا می کند. به من می گفت:« تو غیر از همه هستی؟»
ک مرتبه در وسط خیابان شروع کردم به بلند خندیدن، نگاه کردم دیدم بیش از یک ساعت بی خودی در خیابان ها راه رفته ام، از منزل پدرم هم گذشته ام. اتوموبیلی رد می شد، سوار شدم.
تکان ملایم اتوموبیل مرا مثل بچه ای که در گهواره انداخته باشند به آرامی به خواب برد، اما در خوابی که پر از حوادث گوناگون بود. کاتوشکا ... اوسالوونا ... کجا می رود، به سیتو؟ به سیتو؟ این اسم را امروز هم شنیدم؛ این جا همان محلی است که پدرم هم می رود. چطور است، با پدرم می روم، یعنی نه، با پدرم می روم به سیتو برای دیدن کاتوشکا اوسالوونا ... اصلا خود این اسم آهنگ دارد؛ کاتوشکا ... اوسالوونا. اما می ارزد که آدم وقت خودش را با این روس ها بگذراند. با این روس های مهاجر! برای من چه چیزها تعریف می کرد، از دوک، از پرنس، از دربار، از راسپوتین، از تزار، از تولستوی، از سیبریه، می دانست که من مخالف او هستم. می دانست که من فقط لب های او را دوست داشتم، نه جواهراتی که در سینه اش می درخشید. وقتی که من مخالف گفته های او را می گفتم، انگشتش را روی لب های من فشار می داد، که من دیگر حرف نزنم، خوب می دانست که من به همۀ این حرف های او پشت پا زده ام. می دانست که من گفته های او را دروغ می دانم، و حقیقت را پشت پردۀ کلمات او پیدا می کردم، معهذا مرا دوست داشت. و هنوز هم دوست دارد. یقین!؟
شوفر پرسید:« آقا کجا بروم؟»
_ ساعت چند است؟
_ ساعت ده و نیم.
برو اولاند شتراسه 28.
تصمیم گرفتم به سیتو بروم. اما به پدرم دیگر نمی رسیدم. اول به خانه اش رفتم. چمدان را توی اتومبیل گذاشتم، از بانک پول گرفتم و با ماشین ساعت یک بعد از ظهر به همان محلی که پدرم رفته بود با چمدانش حرکت کردم.


***

چون ماشین در گولیتس قریب یک ساعت توقف داشت، طرف های عصری وارد سیتو شدم و از آن جا با راه آهن به آن ییلاق رفتم. چمدان را در ایستگاه گذاشتم، در مهمانخانه های ییلاقی ( دو تا بیشتر در آن جا نبود) سراغ کاتوشکا را گرفتم. در مهمانخانۀ « خانه سبز» منزل داشت. همان جا اتاقی برای خود گرفته منزل کردم. کاتوشکا با مادرش و یک زن دیگر دو اتاق در « خانه سبز» داشتند.
پس از ساعتی روی کارتم نوشتم: کاتوشکا عزیزم، الان وارد شدم ه ام میل دارم ترا ببینم. وقت و محل آن را معین کن. ف
زنگ زدم. پیشخدمت آمد. دختر 19 ساله ای بود با زلف های بور و چشم های زاغ. وقتی که کارت به دستش دادم، لبخند زد و گفت:« آقا، شما آقای ف. نیستید؟ همین خانم چهار روز است که آمده و هر روز سراغ شما را گرفته است.»
_ از شما چرا؟
_ آخر من خانم را دوست دارم. سال پیش این جا بود. به من یک کتاب بخشیدند، چیزهای دیگر هم هست؟
_ پرسیدم چه چیز دیگری هم هست؟
_ خانم یک رازهائی پهلوی من دارد.
_ اسم شما چیست؟
_ فریدل.
_ خوب فریدل حالا به من نمی گویید چه رازهایی دارد.
_ آن قدر اصرار نکنید.
_ بسیار خوب میل ندارید. نگویید.
دخترک فکری کرد و گفت:« نه، به شما می گویم چون می دانم که کاتوشکا خانم فقط شما را دوست دارد. از روزی که کاتوشکا خانم این جا آمده است، هر روز سراغ شما را می گیرد. امروز یک آقایی آمد پیش خانم، این آقا چند وقت پیش هم که خانم برای کرایه کردن خانه با مادرشان تشریف آورده بودند همراهشان بود، اما خانم او را دوست ندارد، به نظرم مجبوری است، عصری می گفت، کی می شود، آقای ف بیاید.»
من یک اسکناس دو مارکی از جیبم بیرون آورده، یواشکی توی دست فریدل گذاردم، بعد پرسیدم: خوب، فریدل، این چه جور آدمی هست؟
_ والله، اینش را دیگر نمی دانم، من درست از نزدیک ندیدمش.
_ بسیار خوب، فریدل، حالا بروید و این پاکت را به خانم برسانید اما طوری باشد که کسی نفهمد.
مثل این که آب سردی روی من ریختند ... خیال کردم از این مهمانخانه بروم به آن جایی که پدرم منزل دارد. بالاخره همۀ زن ها یکی هستند، گریه ی آن ها دروغ، خندۀ آن ها دروغ! اگر کاتوشکا دروغگوست پس همۀ زن ها دروغگو هستند، این چشم های درخشنده چطور دروغ می گویند! اما مرا هم که این چشم ها و این گونه ها به دام کشیدند، آن یک نفر هم بالاخره عاشق قشنگی است،گذشته از این من چه مزیتی بر او دارم ... چرا من بر او مزیت دارم، مرا ممکن است که واقعا دوست داشته باشد، اما به طور یقین پول او بیش از من است، از این جا اولین سنگ اساس مقدس خانواده گذاشته می شود.
خوب بود که پاکت را نمی دادم. حیف نیست که آدم خودش را سبک کند؟ بی خود کارت را فرستادم، اما چون این دخترک قضایا را مطلع بود، دیگری کاری نمی شد کرد. فریدل برگشت. روی کارتی به اسم کاتوشکا اوسالوونا، کاتوشکا چنین نوشته بود:« مادرم میل دارد با تو آشنا شود، و خواهش می کند که برای شام به ایوان ما بیایی.»
... حالا دیگر باید لباس عوض کرد، باید مراسم ادب به جا آورد، باید دست خانم والده را بوسید ... من آمده ام که فقط گونه های کاتوشکا را ببوسم، من می خواه چشم های او را ببینم، چطور است؟ امشب عذر می خواهم، باید بروم پهلوی پدرم، قبلا به او وقت داده ام، کاتوشکا اوسالوونا. این اسم را بلند گفتم، از دهنم پرید ...
در اتاق باز شد و کاتوشکا وارد اتاق من شد و به طرف من آمد و گفت:« بالاخره آمدی؟ من هیچ امید نداشتم.» آهنگ لطیف صدای او را که شنیدم، تمام آن چه تا به حال راجع به او فکر می کردم از یادم رفت. دستش را بوسیدم، او را روی صندلی راحتی نشانده ، گفتم:« دیدی که آمدم.»
من روی لبۀ صندلی راحت نشسته، دست به گردن او انداخته بودم، او به من نگاه کرد و گفت:« من هیچ امید نداشتم.»
_ چرا؟
_چرا؟ مگر من ترا نمی شناسم؟ تو اصلا همیشه خواب می بینی، تو هیچ وقت بیدار نیستی. آن چه من الان به تو می گویم، شاید اصلا نمی شنوی ...
راست می گفت، من گل بوته های سرخ رنگی را که روی پیراهن سفیدش بود تماشا می کردم. من از پشت گردن متناسبش که روی آن شال گردن سیاه رنگی انداخته بود لذت می بردم. من به مژه های سیاهش که تقریبا تمام چشم های او را پوشانده بود نگاه می کردم، حرف هایش را نمی شنیدم برای این که خیلی معمولی بود. من چشم هایم را به چشم هایش دوخته بودم. بعد گفت: «من خودم آمدم این جا از تو خواهش بکنم که دعوت مادرم را رد نکنی.»
_ از کجا می دانستی که من نمی آیم؟
کاتوشکا پلک های چشمش را کمی توی هم برده گفت:« من می دانم که تو این تشریفات را دوست نداری.»
خوب مرا شناخته بود. (از کجا مرا به این خوبی می شناسی؟) این سوال من توهینی بود برای او. این دختر زیاد احساساتی بود اما احساسات دروغ نداشت( آیا چنین چیزی ممکن است؟) یا کمتر داشت.
_ تو خیال می کنی که ما یک ماه است با هم آشنا هستیم. من از وقتی که خودم را می شناسم ترا هم می شناسم. اولین دفعه ترا در کجا دیدم؟ در خواب! بله در خواب، شاید آن وقت پانزده ساله بودم. من همیشه عاشق چشم های زاغ بودم مانند چشم های تو. من همیشه موهای بور و زردو دوست داشتم مانند زلف های تو. یادت می آید در شب اولی که با هم آشنا شدیم چه گفتم؟ من عاشق یک وهمی بودم و حالا می بینم که آن وهم در تو، در افکار پریشان تو، در زندگانی تو، در روح ناراحت تو جلوه گر شده است، تو که از زندگی من خبر داری. شما مردمان مخصوصی هستید. من خوب می دانم که تو همیشه مرا دوست نخواهی داشت. موجی است می آید و بعد می رود. موج می رود اما آب سر جای خود هست، تو مرا فراموش می کنی. این طور نیست؟ اما من فراموش نمی کنم. من به آرزوی خود رسیده ام. زندگانی من به هدر نرفته است. تا به حال به عشق این وهم زندگانی می کردم. از این به بعد هم به یاد این روزها زندگی خواهم کرد، تو که نمی توانی شوهر من بشوی، تو چطور می توانی عمری با من به سر ببری؟ اما آن دقیقه که من با تو هستم ... آن دقیقه ...
گریه اش گرفت:« من باید بالاخره زندگانی بکنم، باید شوهر بکنم.»
حالا مطلب را فهمیدم. آن مردی که تازگی با او آشنایی پیدا کرده است شاید باید شوهر او بشود. شاید اگر کاتوشکا خودش می توانست و عوامل دیگر او را مجبور نمی کردند، با من زندگی می کرد بدون این که زن من بشود. حالا نه پدر و نه مادر، هیچ کس او را مجبور نمی کرد اما یک دیو منحوس مندرس مهیب، پول، جامعه، محیط او را مجبور می کرد که برود خودش را بفروشد، برای یک عمر بفروشد، برای این که بتواند فقط زندگانی کند، زن ها همه خود را می فروشند، بعضی در مقابل یک پول جزیی برای ساعت و روز، بعضی دیگر برای یک عمر در مقابل تامین زندگی.
_ گریه نکن کاتوشکا، حالا می فهمی چرا از دنیای او بیزارم.
نفهمید چه می گویم، از من پرسید: « کی ترا ببینم.» من گفتم :« بعد از شام می توانیم کمی گردش برویم؟»
_ بسیار خوب بعد از شام
***
شام با مادر کاتوشکا و آن خانم دیگر روی هم رفته کسل کننده بود. بعد از شام من و کاتوشکا با هم به گردش رفتیم؛ بیش از نیم ساعت راه رفتیم، هوا تاریک بود، از میان جنگل های درخت سرو آهسته می گذشتیم، ابر کبودی آسمان را کبود رنگ کرده بود. راه ها خلوت و خالی از صدا بود. از دور عوعو سگ های دهاتی ها به گوش می رسید. کاتوشکا یک شعر روسی زمزمه می کرد؛ من گوش می دادم.نیم ساعتی گذشت. روی تپه ای در میان جنگل چهار چوبی کار گذارده بودند. کاتوشکا خسته شده بود، من پرسیدم:
_ می خواهی کمی این جا بنشینیم؟
_ بد نیست.
_ برویم بالای چهار چوب.
_ می ترسم بیفتم.
_ نترس ترا می گیرم. این جا هوا گرفته است. آن بالا هوا بهتر است.
چهارچوب پنج پله داشت پایش را که روی پله اول گذاشت چهارچوب صدای ترقی کرد. بعد به کمک من بالا رفت. دور ما را درخت های سیاه رنگ احاطه کرده بودند، سر درخت ها مثل موج آب تکان می خورد. کاتوشکا باز زمزمه کرد. روسی می خواند، ملایم اما با روح. دستش را در دستم گرفتم.
_ کاتوشکا!
عوض این که جوابی بدهد سرش را روی شانه من گذارد. چه خوب بود که این خاموشی زود شکسته نشود. بعد از مدتی از من پرسید:
_ چطور شد که تو این جا آمدی؟
_ اولا که به تو وعده داده بودم.
حرف مرا قطع کرد « ثانیا»
_ ثانیا که پدرم آمده است این جا، من هم آمده ام.
_ پس چرا تا به حال نگفتی؟
_ گفتن نداشت. تو آن قدر به پدر و مادرت عقیده داری. می دانی، من برخلاف تو فکر می کنم. در همه چیز.
_ مرا با او آشنا کن، خجالت می کشی؟
_ چرا خجالت بکشم، من میل ندارم، اگر تو میل داری، فردا ...
صورتش را در سینه من پنهان کرد؛ او گفت « فردا نمی شود »
_ چرا فردا نمی شود؟
هر دو دستش را به گردن من آویخت، مرا بوسید و گریه کرد. من دست های او را از گردن خودم باز کردم، با هر دو دست گونه هایش را گرفتم، نگاهی در تاریکی به چشم هایش انداختم و گفتم: « گریه نکن، کاتوشکا. من می دانم، حرف های امروز تو را فهمیدم. دنیای تو همین طور است. من هم ترا دوست می دارم، من آن قدر ترا دوست دارم، که نمی توانم ترا بخرم. بهتر این است که همین وهم برای ما بماند. این وهم بد نیست، به آدم دلداری می دهد، به آدم جرات و امیدواری می دهد. فردا با آن کس که تازه آشنا شده ای می خواهی به گردش بروی، بسیار خوب ما فردا شب همدیگر را می بینیم.»
_ تصور نکن که من فردا با او تنها هستم. مادرم همراه ماست. فردا شب هم در مهمانخانۀ « اسب سفید » مهمان او هستیم. بیا، فردا شب او را به تو معرفی می کنم. اگر مرا دوست داری، عقیدۀ خودت را دربارۀ او به من بگو.
_ بسیار خوب، کاتوشکا. فردا می روم به سراغ پدرم و فردا شب در مهمانخانۀ « اسب سفید » هستم.
دیگر حرفی نزدیم. کم کم ماه در آمد. دیر وقت شد. از روی چهارچوب پایین آمدیم. مرغانی که نور ماه آنها را مست کرده بود با هم راز و نیاز می کردند. ما سرودهای آن ها را می شنیدیم و لذت می بردیم.
ساعت 11 بود که من به اتاق خودم رفتم. فریدل را صدا زدم. شراب برای من آورد. پس از مدتی آواز گرامافون از اتاق همسایه بلند شد. من مدتی شراب خوردم و سیگار کشیدم.
***
روز بعد ساعت نه صبح از اتاق خوابم بیرون آمدم. ابتدا کمی در سرسرا قدم زدم. فریدل دستمال سفید به سرش بسته بود و در اتاق ها کار می کرد.
به من گفت کاتوشکا و مادرش و آن خانم دیگر به گردش رفته اند. آن وقت به ایستگاه راه آهن رفتم. از آن جا با چمدان پدرم در یک کالسکه نشسته و به مهمانخانۀ پدرم که همان « اسب سفید » بود رفتم. از مهمانخانۀ ما تا آن جا قریب نیم ساعت راه بود. ساعت ده و نیم به آن جا رسیدم اما پدرم نبود. گفتند که صبح زود رفته است. من چمدان را پیش صاحب مهمانخانه امانت گذاشتم و رفتم. از این ده به آن ده. غروب که به مهمانخانۀ « خانه سبز» رسیدم، کاتوشکا نبود. فریدل باز آمد، امشب برخلاف همیشه لباس قشنگی تنش بود:« آقا، خانم ها آمدند و رفتند.»
_ فریدل امشب خودتان را قشنگ کرده اید.
_ بله، امشب من مرخصی دارم و با نامزدم می روم به رقص.
شام را خوردم و پیاده به مهمانخانۀ پدرم رفتم. ساعت نه به آن جا رسیدم. در اتاق پدرم که رفتم، گفتند در سالن پایین است. از پله ها پایین آمدم. در را که باز کردم دیدم کاتوشکا پهلوی پدرم نشسته است. پیشخدمت داشت شیشه های شراب را بر می داشت و شیشه های تازه می گذاشت. پدرم صورتش را از ته تراشیده بود. کاتوشکا لباس آبی رنگ تنش بود. قشنگ تر از همیشه به نظرم آمد. فوری بیرون آمدم. روی کارتم چیزی به کاتوشکا نوشتم و به پیشخدمت دادم که به او بدهد.
« کاتوشکای عزیزم، از من خواهش کرده بودی که پدرم را به تو معرفی کنم، همان است که سر میز تو، دست چپ تو نشسته است. از من خواهش کرده بودی که عقیده ام را راجع به شوهر تازه ای که می خواهی انتخاب کنی بگویم. بسیار خوب شوهری است، ترا خوشبخت می کند. ف.»
به صاحب مهمانخانه گفتم: « چمدان مال آن مردی است که پهلوی آن خانم نشسته است.»

برگرفته از کتاب چمدان - بزرگ علوی 

باران هنگامه كرده بود. باد چنگ مى‌انداخت و مى‌خواست زمين را از جا بكند. درختان كهن به جان يك‌ديگر افتاده بودند. از جنگل صداى شيون زنى كه زجر مى‌كشيد،‌ مى‌آمد. غرش باد آوازهاى خاموشى را افسار گسيخته كرده بود.
رشته‌هاى باران آسمان تيره را به زمين گل‌آلود مى‌دوخت. نهرها طغيان كرده و آب‌ها از هر طرف جارى بود.
دو مأمور تفنگ به دست، گيله مرد را به فومن مى‌بردند. او پتوى خاكسترى رنگى به گردنش پيچيده و بسته‌اى كه از پشتش آويزان بود، در دست داشت. بى‌اعتنا به باد و بوران و مامور و جنگل و درختان تهديد كننده و تفنگ و مرگ، پاهاى لختش را به آب مى‌زد و قدمهاى آهسته و كوتاه برمى‌داشت. بازوى چپش آويزان بود، گويى سنگينى مى كرد. زير چشمى به مأمورى كه كنار او راه مى‌رفت و سرنيزه‌اى كه به اندازه‌ى يك كف دست از آرنج بازوى راست او فاصله داشت و از آن چكه چكه آب مى‌آمد، تماشا مى‌كرد. آستين نيم تنه‌اش كوتاه بود و آبى كه از پتو جارى مى‌شد به آسانى در آن فرو مى‌رفت. گيله‌مرد هر چند وقت يكبار پتو را رها مى‌كرد و دستمال بسته را به دست ديگرش مى‌داد و آب آستين را خالى مى‌كرد و دستى به صورتش مى‌كشيد، مثل اينكه وضو گرفته و آخرين قطرات آب را از صورتش جمع مى كند. فقط وقتي سوى كمرنگ چراغ عابرى، صورت پهن استخوانى و چشمهاى سفيد و درشت و بيني شكسته‌ى او را روشن مى‌كرد،‌ وحشتى كه در چهره‌ى او نقش بسته بود نمودار مى‌شد.
مامور اولى به اسم محمد ولى وكيل باشى از زندانى دل پرى داشت. راحتش نمى‌گذاشت. حرفهاى نيش‌دار به او مى‌زد. فحشش مى‌داد و تمام صدماتى را كه راه دراز و باران و تاريكي و سرماى پاييز به او مى‌رساند، از چشم گيله‌مرد مى‌ديد.
«ماجراجو،‌ بيگانه پرست. تو ديگه مى‌خواستي چى كار كنى؟ شلوغ مى‌خواستى بكنى! خيال مى‌كنى مملكت صاحب نداره…»
«بيگانه پرست» و «ماجراجو» را محمد ولى از فرمانده ياد گرفته بود و فرمانده هم از راديو و مطبوعات ملى آموخته بود.
«شش ماهه دولت هى داد مى‌زنه، مى‌گه بياييد حق اربابو بديد، مگه كسى حرف گوش مى‌ده، به مفت‌خورى عادت كردند. اون ممه را لولو برد. گذشت، دوره هرج و مرج تمام شد. پس مالك از كجا زندگي كنه؟ ماليات را از كجا بده؟ دولت پول نداشته باشه، پس تكليف ما چيه؟ همين طورى كرديد كه پارسال چهارماه حقوق ما را عقب انداختند. اما ديگه حالا دولت قوى شده. بلشويك بازى تموم شد. يك ماهه كه هى مى‌گم تو قهوه خونه. از اين آبادي به آن آبادى مى‌رم: مى‌گم بابا بياييد حق اربابو بديد. اعلان دولتو آوردم، چسبوندم، براشون خوندم كه اگه رعايا نخوان سهم مالكو بدند «به سركار... فرمانده پادگان... مراجعه نموده تا بوسيله امنيه، كليه بهره‌ى مالكانه‌ى آنها وصول و ايصال شود.» بهشون گفتم كه سركار فرمانده‌ى پادگان كيه، تو گوششون فرو كردم كه من همه كاره‌اش هستم. بهشون حالى كردم كه وصول و ايصال يعنى چه. مگر حرف شنفتند؟ آخه مى‌گيد: مالك زمين بده،‌ مخارج آبيارى رو تحمل كنه و آخرش هم ندونه كه بهره مالكونه شو ميگيره يا نه! ندادند، حالا دولت قدرت داره، دوبرابرشو مى‌گيره. ما كه هستيم. گردن كلفت‌تر هم شديم. لباس امريكايى، پالتوى امريكايى، كاميون امريكايى، همه چى داريم. مگر كسى گوش مى‌داد. سهم مالك چيه؟ دريغ از يك پياله چاى كه به من بدند. حالا... حالا...»
بعد قهقهه مى‌زد و مى‌گفت: « حالا، ‌خدمتتون مى‌رسند. بگو ببينم تو چه كاره بودى؟ لاور بودى؟ سواد دارى...»
گيله مرد گوشش به اين حرفها بدهكار نبود و اصلا جواب نمى‌داد. از تولم تا اينجا بيش از چهار ساعت در راه بودند و در تمام مدت، محمدولى وكيل باشى دست بردار نبود. تهديد مى‌كرد، زخم زبان مى‌زد، حساب كهنه پاك مى‌كرد. گيله‌مرد فقط در اين فكر بود كه چگونه بگريزد.
اگر از اين سلاحى كه دست وكيل‌باشى است، يكى دست او بود، گيرش نمى‌آوردند. اگر سلاح داشت، اصلا كسى او را سر زراعت نمى‌‌ديد كه به اين مفتى مامور بيايد و او را ببرد. چه تفنگ‌هاى خوبى دارند! اگر صد تا از اينها دست آدمهاى آگل بود،‌ هيچ‌كس نمى‌توانست پا تو جنگل بگذارد. اگر از اين تفنگها داشت،‌ اصلا خيلى چيزها، اينطورى كه امروز هست، نبود. اگر آن روز تفنگ داشت، امروز صغرا زنده بود و او محض خاطر بچه شيرخواره‌اش مجبور نبود سر زراعت برگردد و زخم زبان آگل لولمانى را تحمل كند كه به او مى‌گفت: «تو مرد نيستى، تو ننه‌ى بچه‌ات هستى.» اگر صد تا از اين تفنگها در دست او و آگل لولمانى بود، ديگر كسى اسم بهره‌ى مالكانه نمي‌برد. تفنگ چيه؟ اگر يك چوب كلفت دستي گيرش مي‌آمد، كار اين وكيل‌باشي شيره‌اي را مي‌ساخت. كاش باران بند مي‌آمد و او مي‌توانست تكه چوبي پيدا كند. آن وقت خودش را به زمين مي‌انداخت، با يك جست برمي‌خاست و در يك چشم به‌هم زدن، با چوب چنان ضربتي بر سرنيزه وارد مي‌كرد كه تفنگ از دست محمدولي بپرد…كار او را مي‌ساخت…اما مامور دومي سه قدم پيشاپيش او حركت مي‌كرد! گويي وجود او اشكالي در اجراي نقشه بود. او را نمي‌شناخت. هنوز قيافه‌اش را نديده بود، با او يك كلمه هم حرف نزده بود.
كشتن كسي كه آدم او را نديده و نشناخته كار آساني نبود. اوه، اگر قاتل صغرا گيرش مي‌آمد، مي‌دانست كه باش چه كند. با دندانهايش حنجرة او را مي‌دريد. با ناخنهايش چشمهايش را درمي‌آورد... گيله‌مرد لرزيد، نگاه كرد. ديد محمدولي كنار او راه مي‌رود و از سرنيزه‌اش آب مي‌چكد. از جنگل صداي زني كه غش كرده و جيغ مي‌زند، مي‌آيد.
محض خاطر بچه‌اش امروز گير افتاده بود. حرف سر اين است كه تا چه اندازه اينها از وضع او با خبر هستند. تا كجايش را مي‌دانند؟ محمدولي به او گفته بود: «خان‌نايب گفته يك سر بيا تا فومن و برو. مي‌خواهند بدانند كه از آگل خبري داري يا نه.» به حرف اين‌ها نمي‌شود اعتماد كرد و آگل تا آن دقيقه آخر به او مي‌گفت: «نرو،‌ بر‌ نگرد،‌ نرو سر زراعت!» پس بچه‌اش را چه بكند؟ او را به كه بسپرد؟ اگر بچه نبود، ديگر كسي نمي‌توانست او را پيدا كند. آن‌وقت چه آسان بود گرفتن انتقام صغرا. از عهدة صدها از اينها بر مي‌آمد. اما آگل لولماني آدم ديگري بود. چشمش را هم مي‌گذاشت و تير در مي‌كرد. مخصوصا از وقتي كه دخترش مرد، خيلي قسي شده بود. او بي‌خودي همين طوري مي‌توانست كسي را بكشد. آگل مي‌توانست با يك تير از پشت سر كلك مامور دومي را كه سه قدم پيشاپيش او پوتينهايش را به آب و گل مي‌زند بكند،‌ اما اين كار از دست او برنمي‌آمد. از او ساخته نيست. محمدولي را ديده بود. او را مي‌شناخت، ‌شنيده بود روزي به كومة او آمده و گفته بوده است:«اگه فوري پيش نايب به فومن نره،‌ گلوي بچه را مي‌زنم سرنيزه و مي‌برم تا بيايد عقب بچه‌اش.» اين را به مارجان گفته بود.
مأمور دومي پيشاپيش آنها حركت مي‌كرد. از آنها بيش از سه قدم فاصله داشت. او هم در فكر بدبختي و بيچارگي خودش بود. او را از خاش آورده بودند. بي خبر از هيچ جا،‌ آمده بود گيلان. برنج اين ولايت بهش نمي‌ساخت. هميشه اسهال داشت،‌ سردش مي‌شد. باران و رطوبت بي‌حالش كرده بود. با دو پتو شب‌ها يخ مي‌كرد. روزهاي اول هر چه كم داشت از كومه‌هاي گيله‌مردان جمع كرد. به آساني مي‌شد اسمي روي آن گذاشت. «اينها اثاثيه‌ايست كه گيله‌مردان قبل از ورود قواي دولتي از خانه‌هاي ملاكين چپاول كرده‌اند.» اما بدبختي اين بود كه در كومه‌ها هيچ‌چيز نبود. در تمام اين صفحات يك تكه شيشه پيدا نشد كه با آن بتواند ريش خود را اصلاح كند، چه برسد به آينه. مامور بلوچ مزة اين زندگي را چشيده بود. مكرر زندگي خود آنها را غارت كرده بودند. آنجا در ولايت آنها آدمهاي خان يك مرتبه مثل مور و ملخ مي‌ريختند توي دهات، از گاو و گوسفند گرفته تا جوجه و تخم مرغ،‌ هرچه داشتند مي‌بردند. به بچه و پيرزن رحم نمي‌كردند. داغ مي‌كردند،‌ يكي دو مرتبه كه مردم ده بيچاره مي‌شدند، ‌كدخدا را پيش خان همسايه مي‌فرستادند و از او كمك مي‌گرفتند و بدين طريق دهكده‌اي به تصرف خاني در مي‌آمد. اين داستاني بود كه بلوچ از پدرش شنيده بود. خود او هرگز رعيتي نكرده بود. او هميشه از وقتي كه بخاطرش هست،‌ تفنگدار بوده و هميشه مزدور خان بوده است. اما در بچگي مزة غارت و بي‌خانماني را چشيده بود. مامور بلوچ وقتي فكر مي‌كرد كه حالا خود او مامور دولت شده است وحشت مي‌كرد. براي اينكه او بهتر از هركس مي‌دانست كه در زمان تفنگداريش چند نفر امنيه وسرباز كشته است. خودش مي‌گفت: «به اندازة موهاي سرم.» براي او زندگي جدا از تفنگ وجود نداشت. او با تفنگ به دنيا آمده، با تفنگ بزرگ شده بود و با تفنگ هم خواهد مرد،‌ آدمكشي براي او مثل آب خوردن بود، تنها دفعه‌اي كه شايد از آدمكشي متاثر شد، موقعي بود كه با اسب، سرباز جواني را كه شتر ورش داشته بود،‌ در بيابان داغ دنبال كرد. شتر طاقت نياورد،‌ خوابيد،‌ سرباز تفنگش را انداخت زمين و پشت پالان شتر پنهان شد. بلوچ چند تير انداخت و نزديكش رفت. تفنگ او را برداشت و مي‌خواست سرش را كه از پشت كوهان شتر ديده مي‌شد،‌ هدف قرار دهد كه سرباز داد زد: «امان برادر، مرا نكش.» او گفت: «پس چكارت كنم؟ نكشمت كه از بي‌آبي مي‌ميري!» بعد فكر كرد پيش خودش و گفت:« يك گلوله هم يك گلوله است.» افسار شتر را گرفت و برگشت: «يه ميدان آن‌طرفتر، چشمه است. برو خودت را به آنجا برسون.» صد قدمي شتر را يدك كشيده و بعد خواست او را رها كند،‌ چون‌كه بدرد نمي‌خورد. ديد، نمي‌شود سرباز و شتر را همين طور به حال خودشان گذاشت،‌ برگشت و با يك تير كار سرباز را ساخت. اين تنها قتلي است كه گاهي او را ناراحت مي‌كند. خودش هم مي‌دانست كه بالاخره سرنوشت او نيز يك چنين مرگي را در بر دارد. پدرش، دو برادرش، اغلب كسانش نيز با ضرب تير دشمن جان سپرده بودند. وقتي خان‌ها به تهران آمدند و وكيل شدند، او نيز چاره نداشت جز اينكه امنيه شود. اما هيچ انتظار نداشت كه او را از ديار خود آواره كنند و به گيلاني كه آنقدر مرطوب و سرد است بفرستند. مامور بلوچ ابدا توجهي به گيله‌مرد نداشت و براي او هيچ فرقي نمي‌كرد كه گيله‌مرد فرار كند يا نكند. به او گفته بودند كه هر وقت خواست بگريزد با تير كارش را بسازد و او به تفنگ خود اطمينان داشت. مامور بلوچ در اين فكر بود كه هرطوري شده پول و پله‌اي پيدا كند و دومرتبه بگريزد به همان بيابانهاي داغ، بالاخره بيابان آنقدر وسيع است كه امنيه‌ها نمي‌توانند او را پيدا كنند. هر كدام از اين مامورين وقتي خانه كسي را تفتيش مي‌كردند، چيزي گيرشان مي‌آمد. در صورتي كه امروز صبح در كومة گيله‌مرد، وكيل باشي چهارچشمي مواظب بود كه او چيزي به جيب نزند. خودش هرچه خواست كرد، پنجاه تومان پولي كه از جيب گيله‌مرد درآورد،‌ صورت جلسه كردند و به خودش پس دادند. فقط چيزي كه او توانست به دست آورد، يك تپانچه بود. آن را در كروج، لاي دسته‌هاي برنج پيدا كرد. يك مرتبه فكر تازه‌اي به كلة مامور بلوچ زد. تپانچه اقلا پنجاه تومان مي‌ارزد. بيشتر هم مي‌ارزد، پايش بيفتد،‌ كساني هستند كه صد تومان هم مي‌دهند،‌ ساخت ايتالياست. فشنگش كم است... حالا كسي هم اسلحه نمي‌خرد. اين دهاتي ها مال خودشان را هم مي‌اندازند توي دريا. پنجاه تومان مي‌ارزد. به شرط آن‌كه پول را با خود آورده و به كسي نداده باشد.
باد دست بردار نبود. مشت مشت باران را توي گوش و چشم مامورين و زنداني مي‌زد. مي‌خواست پتو را از گردن گيله‌مرد باز كند و باراني‌هاي مامورين را به يغما ببرد. غرش آب‌هاي غليظ،‌ جيغ مرغابي‌هاي وحشي را خفه مي‌كرد. از جنگل گويي زني كه درد مي‌كشيد، شيون مي‌زند. گاهي در هم شكستن ريشة يك درخت كهن،‌ زمين را به لرزه درمي‌آورد.
يك موج باد از دور با خشاخش شروع و با زوزة وحشيانه‌اي ختم مي‌شد. تا قهوه‌خانه‌اي كه رو به آن در حركت بودند، چند صد ذرع بيشتر فاصله نبود،‌ اما در تاريكي و بارش و باد،‌ سوي كمرنگ چراغ نفتي آن،‌ دور به نظر مي‌آمد.
وقتي به قهوه‌خانه رسيدند، محمدولي از قهوه‌چي پرسيد: « كته داري؟»
- داريمي.
- چاي چطور؟
- چاي هم داريمي.
- چراغ هم داري؟
- ها اي دانه.
- اتاق بالا را زود خالي كن!
- بوجورو اتاق، توتون خوشكا كوديم.
- زمينش كه خالي است.
- خاليه.
- اينجا پست امنيه نداره؟
- چره، داره.
- كجا؟
- ايذره اوطرف‌تر. شب ايسابيد،‌ بوشوئيدي.
- بيا ما را ببر به اتاق بالا.
«اتاق بالا» رو به ايوان باز مي‌شد. از ايوان كه طارمي چوبي داشت، افق روشن پديدار بود. اما باران هنوز مي‌باريد و در اتاق كاهگلي كه به سقف آن برگهاي توتون و هندوانه و پياز و سير آويزان كرده بودند، بوي نم مي‌آمد. محمدولي گفت:«ياالله،‌ مي‌ري گوشه اتاق،‌ جنب بخوري مي‌زنم.» بعد رو كرد به قهوه چي و پرسيد: «آن طرف كه راه به خارج نداره؟»
قهوه‌چي وقتي گيله‌مرد جوان را در نور كمرنگ چراغ بادي ديد، ‌فهميد كه كار از چه قرار است و در جواب گفت: «راه ناره. سركار، انم از هوشانه كي ماشينا لوختا كوده؟»
- برو مرديكه عقب كارت. بي‌شرف، نگاه به بالا بكني همه بساطتو به‌هم مي‌زنم. خود تو از اين بدتري.
بعد رو كرد به مامور بلوچ و گفت: «خان،‌ اينجا باش، من پايين كشيك مي‌دم. بعد من مي‌آم بالا، تو برو پايين كشيك بكش و چايي هم بخور.»
گيله‌مرد در اتاق تاريك نيمتنه آستين كوتاه را از تن كند و آب آن را فشار داد، دستي به پاهايش كشيد. آب صورتش را جمع كرد و به زمين ريخت. شلوارش را بالا زد، كمي ساق پا و سر زانو و ران‌هايش را مالش داد، از سرما چندشش شد. خود را تكاني داد و زير چشمي نگاهي به مامور دومي انداخت. مامور بلوچ تفنگش را با هر دو دست محكم گرفته و در ايوان باريكي كه مابين طارمي و ديوار وجود داشت، ايستاده بود و افق را تماشا مي‌كرد.
در تاريكي جز نفير باد و شرشر باران و گاهي جيغ مرغابي‌هاي وحشي، صدايي شنيده نمي‌شد. گويي در عمق جنگل زني شيون مي‌كشيد، مثل اينكه مي‌خواست دنيا را پر از ناله و فغان كند.
برعكس محمدولي، مامور بلوچ هيچ حرف نميزد. فقط ساية او در زمينة ابرهاي خاكستري كه در افق دايما در حركت بود، علامت و نشان اين بود كه راه آزادي و زندگي به روي گيله‌مرد بسته است. باد كومه را تكان مي‌داد و فغاني كه شبيه به شيون زن دردكش بود، خواب را از چشم گيله‌مرد مي‌ربود، بخصوص كه گاه‌گاه، باد ابرهاي حايل قرص ماه را پراكنده مي‌كرد و برق سرنيزه و فلز تفنگ چشم او را خسته مي‌ساخت.
صدايي كه از جنگل مي‌آمد، شبيه نالة صغرا بود، درست همان موقعي كه گلوله‌اي از بالا خانة كومة كدخدا، در تولم به پهلويش خورد.
صغرا بچه را گذاشت زمين و شيون كشيد...
«نمي‌خواهي فرار كني؟»
«نه!»
بي اختيار جواب داد: «نه»، ولي دست و پاي خود را جمع كرد. او تصميم داشت با اين‌ها حرف نزند. چون اين را شنيده بود كه با مامور نبايد زياد حرف زد. اينها از هر كلمه اي كه از دهان آدم خارج شود، به نفع خودشان نتيجه مي‌گيرند. در استنطاق بايد ساكت بود. چرا بي‌خودي جواب بدهد. امنيه مي‌خواست بفهمد كه او خواب است يا بيدار و از جواب او فهميد، ديگر جواب نمي‌دهد.
«ببين چه مي‌گم!» صداي گرفته و سرماخوردة بلوچ در نفير باد گم شد. طوفان غوغا مي‌كرد، ولي در اتاق سكوت وحشتزايي حكمفرما بود. گيله‌مرد نفسش را گرفته بود.
«نترس!»
گيله مرد مي‌ترسيد. براي اينكه صداي زير بلوچ كه از لاي لب و ريش بيرون مي‌آمد، او را به وحشت مي‌افكند.
«من خودم مثل تو راهزن بودم.»
بلوچ خاموش شد. دل گيله‌مرد هري ريخت پائين، مثل اينكه اينها بويي برده‌اند. مثل تو راهزن بودم» نامسلمان دروغ مي‌گويد، ميخواهد از او حرف دربياورد.
هيبت خاموشي امنيه بلوچ را متوحش كرد. آهسته‌تر سخن گفت: «امروز صبح كه تو كروج تفتيش مي‌كردم...»
در تاريكي صداي خش و خش آمد، مثل اينكه دستي به دسته‌هاي برگ توتون كه از سقف آويزان بود، خورد.
«تكان نخور مي‌زنم!» صداي بلوچ قاطع و تهديد كننده بود. گيله‌مرد در تاريكي ديد كه امنيه بطرف او قراول رفته است.
«بنشين!»
دهاتي نشست و گوشش را تيز كرد كه با وجود هياهوي سيل و باران و باد، دقيقا كلماتي را كه از دهان امنيه خارج مي‌شود، بشنود. بلوچ پچ‌پچ مي‌كرد.
«تو كروج -مي‌شنوي؟- وسط يك‌دسته برنج يه تپونچه پيدا كردم. تپونچه رو كه مي‌دوني مال كيه. گزارش ندادم. براي آن‌كه ممكن بود كه حيف و ميل بشه. همراهم آورده‌ام كه خودم به فرمانده تحويل بدم، مي‌دوني كه اعدام روي شاخته.»
سكوت. مثل اينكه ديگر طوفان نيست و درختان كهن نعره نمي‌كشند و صداي زير بلوچ، تمام اين نعره‌ها و هياهو و غرش و ريزش‌ها را مي‌شكافت.
«گوش ميدي؟ نترس، من خودم رعيت بودم، مي‌دونم تو چه مي‌كشي، ما از دست خان‌هاي خودمان خيلي صدمه ديده‌ايم، اما باز رحمت به خان‌ها، از آن‌ها بدتر امنيه‌ها هستند. من خودم ياغي بودم، به اندازةا: موهاي سرت آدم كشته‌ام، براي اين است كه امنيه شدم، تا از شر امنيه راحت باشم، از من نترس! خدا را خوش نمي‌آد كه جووني مثل تو فدا بشه، فداي هيچ و پوچ بشه، يك ماهه كه از زن و بچه‌ام خبري ندارم، برايشان خرجي نفرستادم. اگر محض خاطر آن‌ها نبود،‌ حالا اين‌جا نبودم. مي‌خواهي اين تپونچه را بهت پس بدهم؟»
گيله‌مرد خرخر نفس مي‌كشيد، چيزي گلويش را گرفته بود، دلش مي‌تپيد، عرق روي پيشانيش نشسته بود. صورت مخوفي از امنيةا: بلوچ در ذهن خود تصوير كرده و از آن در هراس بود، نمي‌دانست چكار كند. دلش مي‌خواست بلند شود و آرامتر نفس بكشد.
«تكون نخور! تپونچه دست منه. هفت تيره، هر هفت فشنگ در شونه است، براي تيراندازي حاضر نيست، بخواهي تيراندازي كني،‌ بايد گلنگدن را بكشي، من اين تپونچه را بهت ميدم.»
ديگر گيله‌مرد طاقت نياورد. «نمي‌دي، دروغ ميگي! چرا نمي‌ذاري بخوابم؟ زجرم مي‌دي! مسلمانان به دادم برسيد! چي مي‌خواهي از جونم؟» اما فريادهاي او نمي‌توانست بجايي برسد، براي اينكه طوفان هرگونه صداي ضعيفي را در امواج باد و باران خفه مي‌كرد.
« داد نزن! نترس! بهت ميدم، بهت بگم،‌ اگر پات به اداره امنية فومن برسه، كارت ساخته است. مگه نشنيدي كه چند روز پيش يك اتوبوسو توي جاده لخت كردند؟ از آن روز تا حالا هرچي آدم بوده، گرفته‌اند. من مسلمون هستم. به خدا و پيغمبر عقيده دارم، خدا را خوش نمي‌آد كه …»
گيله‌مرد آرام شد. راحت شد،‌ خيلي از آنها را گرفته‌اند. از او مي‌خواهند تحقيق كنند.
«چرا داد مي‌زني؟ بهت ميدم! اصلا بهت مي‌فروشم. هفت تير مال توست. اگر من گزارش بدم كه تو خونةا: تو پيدا كردم، خودت مي‌دوني كه اعدام رو شاخته، به خودت مي‌فروشم، پنجاه تومن كه مي‌ارزه،‌ تو، تو خودت مي‌دوني با محمدولي، هان؟ نمي‌ارزه؟ پولت پيش خودته. يا دادي به كسي؟»
گيله‌مرد آرام شده بود و ديگر نمي‌لرزيد، دست كرد از زير پتو دستمال بسته‌اي كه همراه داشت باز كرد و پنجاه اسكناس يك توماني را كه خيس و نيمه خمير شده بود حاضر در دست نگه داشت.
«بيا بگير!»
حالا نوبت بلوچ بود كه بترسد.
«نه، اينطور نمي‌شه، بلند مي‌شي واميسي، پشتت را مي‌كني به من. پول را مي‌ندازي توي جيبت، من پول را از جيبت در مي‌آورم، اونوقت هفت تير را مي‌ندازم توي جيبت، دستت را بايد بالا نگهداري. تكون بخوري با قنداق تفنگ مي‌زنم تو سرت. ببين من همة حقه‌هايي را كه تو بخواهي بزني، بلدم. تمام مدتي كه من كشيك ميدم بايد رو به ديوار پشت به من وايسي،‌ تكان بخوري گلوله توي كمرت است. وقتي من رفتم، خودت مي‌دوني با وكيل‌باشي.»
***
شرشر آب يكنواخت تكرار مي‌شد. اين آهنگ كشنده، جان گيله‌مرد را به لب آورده بود. آب از ناودان سرازير بود. اين زمزمه نغمة كوچكي در ميان اين غليان و خروش بود. ولي بيش از هر چيز دل و جگر گيله‌مرد را مي‌خورد. دستهايش را به ديوار تكيه داده بود. گاه باد يكي از بسته هاي سير را به حركت درمي‌آورد و سر انگشتان او را قلقلك مي‌داد. پيراهن كرباس تر، به پشت او مي‌چسبيد. تپانچه در جيبش سنگيني مي‌كرد. گاهي تا يك دقيقه نفسش را نگاه مي‌داشت تا بهتر بتواند صدايي را كه مي‌خواهد بشنود. او منتظر صداي پاي محمد ولي بود كه به پله‌هاي چوبي بخورد. گاهي زوزة باد خفيف‌تر مي‌شد، زماني در ريزش يك نواخت باران وقفه‌اي حاصل مي‌گرديد و بالنتيجه در آهنگ شرشر ناودان نيز تاثير داشت،‌ ولي صداي پا نمي‌آمد. وقتي امنيه بلوچ داد زد: «آهاي محمد ولي؟ آهاي محمدولي!» نفس راحتي كشيد. اين يك تغييري بود. «آهاي محمدولي…» گيله‌مردگوشش را تيز كرده بود. به محض اين‌كه صداي پا روي پله هاي چوبي به گوش برسد،‌ بايد خوب مراقب باشد و در آن لحظه‌اي كه امنيةا: بلوچ جاي خود را به محمدولي مي‌دهد، برگردد و از چند ثانيه‌اي كه آن‌ها با هم حرف مي‌زنند و خش خش حركات او را نمي‌شنوند، استفاده كند، هفت تير را از جيبش در آورد و آماده باشد. مثل اين‌كه از پايين صدايي به آواز بلوچ جواب گفت.
اي‌كاش باران براي چند دقيقه هم شده،‌ بند مي‌آمد، كاش نفير باد خاموش مي‌شد. كاش غرش سيل آسا براي يك دقيقه هم شده است، ‌قطع مي‌شد. زندگي او، همه چيز او بسته به اين چند ثانيه است، چند ثانيه يا كمتر. اگر در اين چند ثانيه شرشر يك نواخت آب ناودان بند مي‌آمد، با گوش تيزي كه دارد، خواهد توانست كوچكترين حركت را درك كند. آنوقت به تمام اين زجرها خاتمه داده مي‌شد. مي‌رود پيش بچه‌اش، بچه را از مارجان مي‌گيرد، با همين تفنگ وكيل باشي ميزند به جنگل و آنجا مي‌داند چه كند.
از پايين صدايي جز هوهوي باد و شرشر آب و خشاخش شاخه‌هاي درختان نمي‌شنيد. گويي زني در جنگل جيغ مي‌كشيد، ولي بلوچ داشت صحبت مي‌كرد. تمام اعصاب و عضلات، تمام حواس، تمام قواي بدني او متوجه صدايي بود كه از پايين مي‌رسيد، ولي نفير باد و ريزش باران از نفوذ صداي ديگري جلوگيري مي‌كرد.
«تكون نخور،‌ دستت را بذار به ديوار!»
گيله مرد تكان خورده بود، بي اختيار حركت كرده بود كه بهتر بشنود.
گيله مرد آهسته گفت:« گوش بدن بيدين چي گم.»
بلوچ نشنيد. خيال مي‌كرد،‌ اگر به زبان گيلك بگويد، محرمانه تر خواهد بود. «آهاي برار،‌ من ته را كي كار نارم. وهل و گردم كي وقتي آيه اونا بيدينم.»
باز هم بلوچ نشنيد. صداي پوتين‌هايي كه روي پله‌هاي چوبي مي‌خورد، او را ترسانده و در عين حال به او اميد داد.
«عجب باروني، دست بردار نيست!»
اين صداي محمدولي بود، اين صدا را مي‌شناخت. در يك چشم بهم زدن، گيله مرد تصميم گرفت. برگشت. دست در جيبش برد. دستة هفت تير را در دست گرفت. فقط لازم بود كه گلنگدن كشيده شود و تپانچه آماده براي تيراندازي شود، اما حالا موقع تيراندازي نبود، براي آنكه در اين صورت مامور بلوچ براي حفظ جان خودش هم شده، مجبور بود تيراندازي كند و از عهدة هر دو آنها نمي‌توانست برآيد. اي كاش مي‌توانست گلنگدن را بكشد تا ديگر در هر زماني كه بخواهد آماده براي حمله باشد. هفت تير را كه خوب مي‌شناخت از جيب درآورد. آن را وزن كرد، مثل اينكه بدين وسيله اطمينان بيشتري پيدا مي‌كرد. در همين لحظه صداي كبريت نقشة او را برهم زد. خوشبختانه كبريت اول نگرفت.
«مگر باران مي‌ذاره؟ كبريت ته جيب آدم هم خيس شده.»
كبريت دوم هم نگرفت، ولي در همين چند ثانيه گيله مرد راه دفاع را پيدا كرده بود،
فت تير را به جيب گذاشت. پتو را مثل شنلش روي دوشش انداخت و در گوشة اتاق كز كرد.
«آهاي، چراغو بيار ببينم، كبريت خيس شده.»
بلوچ پرسيد: «چراغ مي‌خواهي چيكار كني؟»
- هست؟ نرفته باشد؟
- كجا مي‌تونه بره؟ بيداره،‌ صداش بكن، جواب مي‌ده.
حمدولي پرسيد: « اي گيله مرد؟… خوابي يا بيدار…»
در همين لحظه كبريت آتش گرفت و نور زردرنگ آن قيافةا: دهاتي را روشن كرد. از تمام صورت او پيشاني بلند و كلاه قيفي بلندش ديده مي‌شد،‌ با همان كبريت سيگاري آتش زد: «مثل اين‌كه سفر قندهار مي‌خواد بره. پتو هم هم‌راه خودش آورده. كته‌ات را هم كه خوردي؟ اي برار كله ماهي‌خور. حالا بايد چند وقتي تهران بري تا آش گل گيوه خوب حالت بياره. چرا خوابت نمي‌بره.»
محمدولي ترياكش را كشيده، شنگول بود. «چطوري؟ احوال لاور چطوره؟ تو هم لاور بودي يا نبودي؟ حتما تو لاور دهقانان تولم بودي؟ ها؟ جواب نميدي؟ ها- ها- ها- ها.»
گيله مرد دلش مي‌خواست اين قهقهه كمي‌بلندتر مي‌شد تا به او فرصت مي‌داد كه گلنگدن را بكشد و همان آتش سيگار را هدف قرار دهد و تيراندازي كند.
«بگو ببينم، آن روزي كه با سرگرد آمديم تولم كه پاسگاه درست كنيم،‌ همين تو نبودي كه علمدار هم شده بودي و گفتي: ما اينجا خودمان داروغه داريم و كسي را نمي‌خواهيم؟ بي شرف‌ها، ‌ما چند نفر را كردند توي خانه و داشتند خانه را آتش مي‌زدند. حيف كه سرگرد آن‌جا بود و نگذاشت، والا با همان مسلسل همتون را درو مي‌كردم. آن لاور كلفتتون را خودم به درك فرستادم، بگو ببينم، تو هم آن‌جا بودي؟ راستي آن لاورها كه يك زبون داشتند به اندازة كف دست، حالا كجاند؟ چرا به دادت نمي‌رسند؟ بعد چندين فحش آبدار داد. «تهرون نسلشونو برداشتند. ديگه كسي جرات نداره جيك بزنه، بلشويك مي‌خواستيد بكنيد؟ آنوقت زناشون! چه زنهاي سليطه‌اي؟ واه،‌ واه، محض خاطر همون‌ها بود كه سرگرد نمي‌ذاشت تيراندازي كنيم. چطور شد كه حالا موش شدند و تو سوراخ رفته‌اند. آخ، اگر دست من بود. نمي‌دونم چكارت مي‌كردم؟ چرا گفتند كه تو را صحيح و سالم تحويل بدم؟ حتما تو يكي از آن كلفتاشون هستي. والا همين امروز صبح وقتي ديدمت، كلكت را مي‌كندم. جلو چشمت زنتو... اوهوه،‌ چيكار داري مي‌كني؟ تكون بخوري مي‌زنمت.»
صداي گلنگدن تفنگ، گيله مرد را كه داشت بي‌احتياطي مي‌كرد، سرجاي خود نشاند.
گيله مرد بي اختيار دستش به دسته هفت تير رفت. همان زني كه چند ماه پيش در واقعه تولم تير خورد و بعد مرد،‌ زن او بود، صغرا بود، بچة شش ماهه داشت و حالا اين بچه هم در كومة او بود و معلوم نيست كه چه بر سرش خواهد آمد. مارجان، آدمي نيست كه بچه نگهدارد. اصلا از مارجان اين كار ساخته نيست. ديگر كي به فكر بچة اوست. گيله مرد گاهي به حرفهاي وكيل باشي گوش نمي‌داد. او در فكر ديگري بود. نكند كه تپانچه اصلا خالي باشد. نكند كه بلوچ و وكيل باشي با او شوخي كرده و هفت تير خالي به او داده باشند. اما فايدة اين شوخي چيست؟ چنين چيزي غيرممكن است. محض خاطر اين بچه اش مجبور است گاهي به تولم برگردد. هفت تير را وزن كرد. دستش را در جيبش نگاهداشت، مثل اين‌كه از وزن آن مي‌توانست تشخيص بدهد كه شانه با فشنگ در مخزن هست يا نه. همين حركت بود كه محمدولي را متوجه كرد و لوله تفنگ را به‌طرف او آورد.
نوك سرنيزه بيش از يك ذرع از او فاصله داشت، والا با يك فشار لوله را به زمين مي‌كوفت و تفنگ را از دستش در مي‌آورد: «آهاي، برار، خوابي يا بيدار؟ بگو ببينم. شايد ترا به فومن مي‌برند كه با آگل لولماني رابطه داري؟» چند فحش نثارش كرد. «يك هفته خواب ما را گرفت. روز روشن وسط جاده يك اتومبيل را لخت كرد. سبيل اونو هم دود مي‌دند. نوبت اون هم مي‌رسه. بگو بينم، درسته اون زني كه آن روز در تولم تير خورد، دختر اونه؟…»
گاهي طوفان به اندازه‌اي شديد مي‌شد كه شنيدن صداي برنده و با طنين و بي‌گره محمدولي نيز براي گيله‌مرد با تمام توجهي كه به او معطوف مي‌كرد غير ممكن بود، در صورتي كه درست همين مطالب بود كه او مي‌خواست بداند و از گفته هاي وكيل‌باشي مي‌شد حدس زد كه چرا او را به فومن مي‌برند. مامورين (و يا اقلا كسي كه دستور توقيف او را داده بود) مي‌دانستند كه او داماد آگل بوده و هنوز هم مابين آن‌ها رابطه‌اي هست. گيله مرد اين را مي‌دانست كه داروغه او را لو داده است. اغلب به پدرزنش گفته بود كه نبايد به اين ويشكاسوقه‌اي اعتماد كرد و شايد اگر محض خاطر اين ويشكاسوقه‌اي نبود،‌ امروز آن حادثةا: تولم كه محمدولي خوب از آن باخبر است، اتفاق نمي‌افتاد و شايد صغرا زنده بود و ديگر آگل هم نمي‌زد به جنگل و تمام اين حوادث بعدي اتفاق نمي‌افتاد و امروز جان او در خطر نبود.
يك تكان شديد باد، كومه را لرزاند. شايد هم درخت كهني به زمين افتاد و از نهيب آن كومه تكان خورد. اما محمدولي يكريز حرف مي‌زد، هاهاها مي‌خنديد و تهديد مي‌كرد و از زخم زبان لذت مي‌برد.
چه خوب منظرة داروغة ويشكاسوقه‌اي در نظر او هست. سال‌ها مردم را غارت كرد و دم پيري باج مي‌گرفت. براي اينكه از شرش راحت شوند، او را داروغه كردند. چون كه در آن سال‌هاي قبل از جنگ، ارباب در تهران همه كاره بود و پاي امنيه‌ها را از ملك خود بريده بود و آن‌ها جرات نمي‌كردند در آن صفحات كيابيايي كنند. همين آگل پدرزن او واسطه شد كه ويشكاسوقه‌اي را داروغه كردند و واقعا هم ديگر جز اموال رقيب هاي خود، مال كس ديگري را نمي‌چاپيد.
محمدولي بار ديگر سيگاري آتش زد. اين دفعه كبريت را لحظه‌اي جلو آورد و صورت گيله مرد را روشن كرد. دود بنفش رنگ بيني گيله مرد را سوزاند.
«... ببين چي مي‌گم. چرا جواب نميدي؟‌ تو همان آدمي هستي كه وقتي ما آمديم در تولم پست داير كنيم،‌ به سرگرد گفتي كه ما بهرةا: خودمونو داديم و نطق مي‌كردي. چرا حالا ديگر لال شدي؟…»


خوب به خاطر داشت. راست مي‌گفت: وقتي دهاتي ها گفتند كه ما داروغه داريم، گفت: برويد نمايندگانتان را معين كنيد. با آن‌ها صحبت دارم. او هم يكي از نمايندگان بود. سرگرد از آن‌ها پرسيد كه بهرةا: امسال‌تان را داديد يا نه؟ همه گفتند داديم. بعد پرسيد قبل اينكه لاور داشتيد داديد، يا بعد هم داديد. دهاتي ها گفتند: «هم آن وقت داده بوديم و هم حالا داده‌ايم.» بعد سرگرد رو كرد به گيله مرد و پرسيد: «مثلا تو چه دادي؟» گفت: « من ابريشم دادم، برنج دادم، تخم مرغ دادم، سير،‌ غوره، انارترش، پياز، جاروب، چوكول ، كلوش ، آرد برنج، همه چي دادم.» بعد پرسيد مال امسالت را هم دادي؟ گيله مرد گفت: «امسال ابريشم دادم، برنج هم مي‌دهم.» بعد يك مرتبه گفت:‌« برو قبوضت را بردار و بياور.» بيچاره لطفعلي پيرمرد گفت: «شما كه نمايندة مالك نيستيد!» تا آمد حرف بزند، سرگرد خواباند بيخ گوش لطفعلي. آن وقت دهاتي‌ها از اتاق آمدند بيرون و معلوم نشد كي شيپور كشيد كه قريب چندين هزار نفر دهقان آمدند دور خانه. بعد تيراندازي شد و يك تير به پهلوي صغرا خورد و لطفعلي هم جابه‌جا مرد.
دهاتي‌ها شب جمع شدند و همين داروغة ويشكاسوقه‌اي پيشنهاد كرد كه خانه را آتش بزنند و اگر شب يك جوخة ديگر سرباز نرسيده بود، اثري از آن‌ها باقي نمي‌ماند...
محمدولي سيگار مي‌كشيد. گيله مرد فكر كرد، همين الان بهترين فرصت است كه او را خلع سلاح كنم. تمام بدنش مي‌لرزيد. تصور مرگ دلخراش صغرا اختيار را از كف او ربوده بود. خودش هم نميدانست كه از سرما مي‌لرزد يا از پريشاني... اما محمدولي دست بردار نبود: «تو خيلي اوستايي. از آن كهنه‌كارها هستي. يك كلمه حرف نمي‌زني، مي‌ترسي كه خودت را لو بدهي. بگو ببينم، كدام يك از آنهايي كه توي اتاق با سرگرد صحبت مي‌كردند، آگل بود؟ من از هيچ كس باكي ندارم. آگل لامذهبه، خودم مي‌خواهم كلكش را بكنم. همقطاران من خودشون به چشم ديده‌اند كه قرآن را آتش زده. دلم مي‌خواهد گير خود من بيفته، كدام يكيشون بودند. حتما آن‌كه ريش كوسه داشت و بالا دست تو وايساده بود، ها، چرا جواب نمي‌دي، خوابي يا بيدار؟…»
نفير باد نعره‌هاي عجيبي از قعر جنگل بسوي كومه هم‌راه داشت: جيغ زن، غرش گاو، ناله و فرياد اعتراض. هرچه گيله مرد دقيق‌تر گوش مي‌داد، بيش‌تر مي‌شنيد، مثل اين‌كه ناله هاي دلخراش صغرا موقعي كه تير به پهلوي او اصابت كرد، نيز در اين هياهو بود. اما شرشر كشندةا: آب ناودان بيش از هر چيزي دل گيله مرد را مي‌خراشاند، گويي كسي با نوك ناخن زخمي را ريش ريش مي‌كند. دندان‌هايش به ضرب آهنگ يك نواخت ريزش آب به هم مي‌خورد و داشت بي‌تاب مي‌شد.
آرامشي كه در اتاق حكمفرما بود، ظاهرا محمدولي وكيل باشي را مشكوك كرده بود. او مي‌خواست بداند كه آيا گيله‌مرد خوابيده است يا نه.
- چرا جواب نميدي؟ شما دشمن خدا و پيغمبريد. قتل همه‌تون واجبه. شنيدم آگل گفته كه اگر قاتل دخترش را بكشند، حاضره تسليم بشه. آره، جون تو، من اصلا اهميت نميدم به اين‌كه آن زني كه آن روز با تير من به زمين افتاد، دخترش بوده يا نبوده. به من چه؟ من تكليف مذهبي ام را انجام دادم. مي‌گم كه آگل دشمن خداست و قتلش واجبه، شنيدي؟ من از هيچ كس باكي ندارم. من كشتم، هر كاري از دستش برمي‌آيد بكند…
- تفنگ را بذار زمين. تكون بخوري مردي...
اين را گيله‌مرد گفت. صداي خفه و گرفته‌اي بود،‌ وكيل‌باشي كبريتي آتش زد و همين براي گيله‌مرد به منزلة آژير بود. در يك چشم بهم زدن تپانچه را از جيبش در آورد و در همان آني كه نور زرد و دود بنفش كمرنگ گوگرد اتاق را روشن كرد، گيله مرد توانست گلنگدن را بكشد و او را هدف قرار دهد. محمدولي براي روشن كردن كبريت پاشنه تفنگ را روي زمين تكيه داده، لوله را وسط دو بازو نگهداشته بود. هنگامي كه دستش را با كبريت دراز كرد، سرنيزه زير بازوي چپ او قرار داشت.
در نور شعلة كبريت،‌ لولة هفت تير و يك چشم باز و سفيد گيله‌مرد ديده ميشد. وكيل باشي گيج شد. آتش كبريت دستش را سوزاند و بازويش مثل اينكه بي‌جان شده باشد افتاد و خورد به رانش.
- تفنگ را بذار رو زمين! تكون بخوري مردي!
- لولة هفت تير شقيقة وكيل باشي را لمس كرد. گيله‌مرد دست انداخت بيخ خرش را گرفت و او را كشيد توي اتاق.
- صبر كن، الان مزدت را مي‌ذارم كف دستت. رجز بخوان. منو ميشناسي؟ چرا نگاه نمي‌كني؟…
باران مي‌باريد، اما افق داشت روشن مي‌شد. ابرهاي تيره كم‌كم باز مي‌شدند.
- مي‌گفتي از هيچكس باكي نداري! نترس، هنوز نمي‌كشمت، با دست خفه‌ات مي‌كنم. صغرا زن من بود. نامرد، زنمو كشتي. تو قاتل صغرا هستي، تو بچة منو بي‌مادر كردي. نسلتو ور مي‌دارم. بيچارتون مي‌كنم. آگل منم. ازش نترس. هان، چرا تكون نمي‌خوري؟…
تفنگ را از دستش گرفت. وكيل باشي مثل جرز خيس خورده وارفت. گيله مرد تفنگ را به ديوار تكيه داد. «تو كه گفتي از آگل نمي‌ترسي. آگل منم. بي‌چاره، آگل لولماني از غصةا: دخترش دق مرگ شد. من گفتم كه اگر قاتل صغرا را به من بدهند،‌ تسليم مي‌شه. آره آگل نيست كه تسليم بشه. اتوبوس توي جاده را من زدم. تمام آن‌هايي كه با من هستند،‌ همشون از آنهاييند كه ديگر بي‌خانمان شده‌اند، همشون از آن‌هايي هستند كه از سر آب و ملك بيرونشون كرده‌اند. اين‌ها را بهت مي‌گم كه وقتي مي‌ميري، دونسته مرده باشي. هفت تيرم را گذاشتم تو جيبم. مي‌خواهم با دست بكشمت، مي‌خواهم گلويت را گاز بگيرم. آگل منم. دلم داره خنك مى‌شه…»
از فرط درندگي له‌له مي‌زد. نمي‌دانست چطور دشمن را از بين ببرد، دستپاچه شده بود. در نور سحر، هيكل كوفتة وكيل‌باشي تدريجاً ديده مي‌شد.
- آره، من خودم لاور بودم. سواد هم دارم. اين پنج ساله ياد گرفتم. خيلي چيزها ياد گرفته‌ام. مي‌گي مملكت هرج و مرج نيست؟ هرج و مرج مگه چيه؟ ما را مي‌چاپيد،‌ از خونه و زندگي آواره‌مون كرديد. ديگر از ما چيزي نمونده، رعيتي ديگه نمونده. چقدر همين خودتو، منو تلكه كردي؟ عمرت دراز بود، اگر مي‌دونستم كه قاتل صغرا تويي،‌ حالا هفت تا كفن هم پوسونده بودي؟ كي لامذهبه؟ شماها كه هزار مرتبه قرآن را مهر كرديد و زير قولتان زديد؟ نيامديد قسم نخورديد كه ديگر همه امان دارند؟ چرا مردمو بيخودي مي‌گيريد؟ چرا بيخودي مي‌كشيد؟ كي دزدي مي‌كنه؟ جد اندر جد من در اين ملك زندگي كرده‌اند، كدام يك از ارباب‌ها پنجاه سال پيش در گيلون بوده‌اند؟
زبانش تتق مي‌زد، به‌حدي تند مي‌گفت كه بعضي كلمات مفهوم نمي‌شد. وكيل باشي دو زانو پيشانيش را به كف چوبي اتاق چسبانده و با دو دست پشت گردنش را حفظ مي‌كرد. كلاهش از سرش افتاده بود روي كف اتاق: «نترس، اين جوري نمي‌كشمت. بلند شو، مي‌خواهم خونتو بخورم. حيف يك گلوله. آخر بدبخت، تو چه قابل هستي كه من يك فشنگ خودمو محض خاطر تو دور بيندازم. بلند شو!»
اما وكيل‌باشي تكان نمي‌خورد. حتي با لگدي هم كه گيله‌مرد به پاي راست او زد، فقط صورتش به زمين چسبيد، عضلات و استخوان‌هاي اوديگر قدرت فرمانبري نداشتند. گيله‌مرد دست انداخت و يقة پالتوي باراني او را گرفت و نگاهي به صورتش انداخت. در روشنايي خفة صبح باران خورده، قيافة وحشتزدة محمدولي آشكار شد. عرق از صورتش مي‌ريخت. چشمهايش سفيدي مي‌زد. بي‌حالت شده بود. از دهنش كف زرد مي‌آمد، خرخر مي‌كرد.
همين كه چشمش به چشم براق و برافروختة گيله‌مرد افتاد به تته پته افتاد. زبانش باز شد: «نكش،‌ امان بده! پنج تا بچه دارم. به بچه‌هاي من رحم كن. هر كاري بگي مي‌كنم. منو به جووني خودت ببخش. دروغ گفتم. من نكشتم. صغرا را من نكشتم. خودش تيراندازي مي‌كرد. مسلسل دست من نبود...»
***
گريه مي‌كرد. التماس و عجز و لابة مامور، مانند آبي كه روي آتش بريزند،‌ التهاب گيله مرد را خاموش كرد. يادش آمد كه پنج بچه دارد. اگر راست بگويد! به ياد بچة خودش كه در گوشة كومه بازي مي‌كرد، افتاد. باران بند آمد و در سكوت و صفاي صبح ضعف و بي‌غيرتي محمدولي تنفر او را برانگيخت. روشنايي روز او را به تعجيل واداشت.
گيله‌مرد تف كرد و در عرض چند دقيقه پالتو باراني را از تن وكيل باشي كند و قطار فشنگ را از كمرش باز كرد و پتوي خود را به سر و گردن او بست. كلاه او را بر سر و بارانيش را بر تن كرد و از اتاق بيرون آمد.
در جنگل هنوز شيون زني كه زجرش مي‌دادند به گوش مي‌رسيد. در همين آن، صداي تيري شنيده شد و گلوله اي به بازوي راست گيله‌مرد اصابت كرد. هنوز برنگشته، گلولة ديگري به سينة او خورد و او را از بالاي ايوان سرنگون ساخت.
مامور بلوچ كار خود را كرد.

برگرفته از کتاب گیله مرد - بزرگ علوی

شما اینجا هستید: صفحه ی اصلی داستانهای کوتاه داستانهای بزرگ علوی