زمانی که یک اثر هنری بودم - اریک امانوئل اشمیت

«زمانی که یک اثر هنری بودم» رمانی از اریک امانوئل اشمیت، داستان جوانی به نام «تازیو» را روایت می‌کند که در آستانه خودکشی با هنرمند معروف «زئوس» آشنا می‌شود که او را از خودکشی منصرف می‌کند تا برای او زندگی و هویت تازه‌ای بیافرید.
این اثر اعتراضی است به دنیای مدرنیته و هنر معاصر. اعتراضی به موقعیت انسان در دنیای امروز؛ انسانی که اندک‌اندک تا حد یک شیء تنزل می‌یابد.

زمانی که یک اثر هنری بودم - اریک امانوئل اشمیت

«بدون من، بشریت آنچه که اکنون هست، نمی بود»
این را زئوس پترلاما همیشه تکرار می کرد. آن روز صبح برای اولین بار بود احساس می کردم که مـن هم نقشی در زندگی ایفا می کنم. کسانی بودند که به من نیاز داشتند. کسانی که مرده اند و کسانی که هنوز زنده اند. آیا کسی می تواند جای مرا پر کند؟ جای مرا، فکرم را، دلواپسی هایم را، دلبستگی هایم را، عشق هایم را؟

زئوس گفت: دوست جوان من! هر کدام از ما سه موجود هستیم. یک وجود شیئی داریم که همان جسم ماست، یک وجود روحی که همان آگاهی ما و یک وجود کلامی یعنی همان چیزی که دیگران درباره‌ی ما می‌گویند. وجود اول یعنی جسم، خارج از اختیار ماست. این ما نیستیم که انتخاب می‌کنیم قدکوتاه باشیم یا گوژپشت. بزرگ شویم با نه، پیر شویم یا نشویم، مرگ و زندگی ما در دست خود ما نیست. وجود دوم که آگاهی ماست، خیلی فریبنده و گول‌زننده است: یعنی ما فقط از آن چیزهایی که وجود دارند، آگاهی داریم. از آنچه که هستیم. می‌توان گفت که آگاهی قلم‌موی چسبناک سربه‌راهی نیست که بر واقعیت کشیده شود. تنها وجود سوم ماست که به ما اجازه می‌دهد در سرنوشتمان دخالت کنیم. به ما یک تئاتر، یک صحنه و طرفدارانی می‌دهد. ما دریافت‌ها و ادراکات دیگران را برمی‌انگیزیم، آن‌ها را انکار می‌کنیم و اراده می‌کنیم، حتی اگر شایستگی‌های اندکی داشته باشیم. آنچه دیگران می‌گویند، به وجود ما بستگی دارد. اگر ما نباشیم، آن‌ها چیزی ندارند که بگویند.

شما اینجا هستید: صفحه ی اصلی کتاب سطری از کتاب زمانی که یک اثر هنری بودم - اریک امانوئل اشمیت