یکی بود و یکی نبود - محمدعلی جمال زاده‌

یکی بود و یکی نبود "1"

گفت: «آقا شیخ جعفر بدان که هر کاری هر چه هم باشد سرمایه ای لازم دارد. از رحیم کور که سر کوچه ذرت می فروشد گرفته تا حاج حسین آقای امین الضرب هر کس که می خواهد کاری بکند و دو تا پولی در آورد باید سرمایه ای داشته باشد. سیاسی شدن هم معلوم است بی سرمایه نمی شود...»
من اینجا حرف حاج علی را بریدم و گفتم: «یعنی می خواهی بگویی سواد لازم است؟»
حاج علی زیر لب تبسمی کرد و گفت: «نه سواد به چه درد مرد سیاسی می خورد. مرد سیاسی که نمی خواهد مکتب خانه باز کند.»
گفتم: «پس یقین می خواهی بگویی که سررشته و کاردانی لازم است.»
گفت: «ای بابا، خدا پدرت را بیامرزد. سررشته به چه کار می خورد؟ مرد سیاسی که نمی خواهد سررشته نویس بشود.»
گفتم: «پس دیگر چه می خواهد؟ شاید می خواهی بگویی که مکه و کربلا و مشهد و اینها مشرّف شده باشد.»
حاج علی گفت: «نه، مرد سیاسی که چاوش و حجه فروش و چاروادار نیست. مقصود من درستی است. مرد سیاسی باید درست باشد سواد و سررشته و تقدس اینها حرف است. سرمایه دکانداری مرد سیاسی درستی است و بس!»