سلوک - محمود دولت‌آبادی

سلوک داستان بلندی به قلم محمود دولت‌آبادی است.
قیس میانسال، عاشق دختری ۱۷ ساله می شود و دختر بعد از سالها زندگی ، مرد را ترک می گوید و...
در سلوک تناقض ذهنیت و رفتار بین دو نسل را داریم و قصه تداعی های ذهن «قیس» است.

سلوک - محمود دولت‌آبادی

 هر آدمی دانسته و ندانسته به نوعی در لجاجت و تعارض با خود به سر می برد و هیچ دیگری ویرانگر تر از خود آدمی نسبت به خودش نیست.

این اشک خشک... آری... مانده است پشت مردمکانم، چیزی چون ابرهایی در قفس پشت پرده های چشم. دیری است دیرگاهه ـ زمانی است که نه می بارد و نه می شکند نه می بارم و نه پایان می گیرم. ابر شده ام. از آن ابر های خشک آسمان های کویر. خشک و عبوس و عبث نه گذر می کنم از خود و نه از این آسمان. هی... و نمی دانم خود که چشمانم به چه رنگ و حال در آمده اند. برمیخیزم یا می نشینم نمی دانم! راه می روم یا ایستاده ام مبهوت یا خود نمی دانم در کدام کوی ـ برزن ـ خیابان یا پیاده رو هستم. دیگر نمی دانم هیچ نمی دانم می خواهم به یاد بیاورم و چه چیز را باید به یاد بیاورم. خود نمیدانم! نمی دانم نمی دانم نمی دانم.

شما اینجا هستید: صفحه ی اصلی کتاب سطری از کتاب سلوک - محمود دولت‌آبادی