سلوک - محمود دولت‌آبادی

سلوک داستان بلندی به قلم محمود دولت‌آبادی است.
قیس میانسال، عاشق دختری ۱۷ ساله می شود و دختر بعد از سالها زندگی ، مرد را ترک می گوید و...
در سلوک تناقض ذهنیت و رفتار بین دو نسل را داریم و قصه تداعی های ذهن «قیس» است.

سلوک - محمود دولت‌آبادی

عشق را از عشقه گرفته اند و آن گیاهی است که در باغ پدید آید در بُن درخت ، اول بیخ در زمین سخت کند ، پس سر برآورد و خود را در درخت میپیچد و همچنان می رود تا جمله درخت را فراگیرد و چنانش در شکنجه کند که نم در درخت نماند و هر غذا که بواسطه ی آب و هوا به درخت می رسد به تاراج می برد تا آنگاه که درخت خشک شود...

دو زن بیگانه حتی در نخستین دیدارشان، خیلی زود به هم میرسند و از یکدیگر عبور می کنند. رنگ مو، رنگ موهایت چقدر تناسب دارد با پوست صورتت. پوست صورت و تن، رنگ چشم ها و قواره ی سرشانه ها، قوس کمر و اندازه های دور سینه و باسن، قد و ساق ها! آن دو به سرعت خیاط و دلاک و دایه ی هم می شوند و یقین دارم که گفتگو نه چندان با تاخیر ، کشانده می شود به تجربه های آمیزش… . اما مرد شرقی… نمی دانم، من اما نمی توانم، نمی توانستم بر زبان بیاورم آنچه را به دل داشتم. بس یکبار گفتم تا نوبت پیش ، رسیده تر شده ای همین. و بعد… آه هزار سخن می گویی تا سخن عشق نگفته باشی.
برایتان یک خودنویس خریده ام. به چه مناسبت؟ نمیگویی، اما او نا گفته را می شنود.

شما اینجا هستید: صفحه ی اصلی کتاب سطری از کتاب سلوک - محمود دولت‌آبادی