شیطان و خدا - ژان پل سارتر

«شیطان و خدا» نمایشنامه‌ای از ژان پل سارتر می باشد. داستان کوشش های مردی که می‌خواهد آزادانه اول «بدی» را و سپس «خوبی» را تجربه کند. انتخاب مطلق بدی و مطلق خوبی، اما سرانجام بیهودگی این انتخاب را درمی‌یابد...

شیطان و خدا - ژان پل سارتر

گوتز: برای تو چه اهمیت دارد، تو که چیزی از عمرت نمانده است. یالله اقرار کن که خدا با من است.
ناستی: باتو؟ تو مرد خدا نیستی. خیلی هنر کنی زنبور خدائی.
گوتز: تو چه می دانی؟
ناستی: مردان خدا یا می شکنند یا می سازند، ولی تو نگه می داری.

زن: بچۀ من مُرد. لابد تو میدانی چرا مُرد، تو که همه چیز را می دانی.
ناستی: بچۀ تو مرد، برای اینکه پولدارهای شهر ما بر ضد اسقف اعظم که ارباب پولدار آنهاست شورش کرده اند. وقتی پولدارها با هم می جنگند فقیرها کشته می شوند.

شما اینجا هستید: صفحه ی اصلی کتاب سطری از کتاب شیطان و خدا - ژان پل سارتر