سفرها - نیکوس کازانتزاکیس

سفرها "3"

یک گروه از امریکائیها با فلاحی شرط بسته اند؛ اگر در شش دقیقه بتواند هرم بزرگ را بالا برود و بازگردد به او نیم لیره خواهند داد. فلاح بدبخت تقلا کنان و مایوس، از بلوکهای عظیم بالا می رود، سراسیمه بین تخته سنگها می پرد، گاه و بیگاه ناپدید می شود، و سرانجام به قله می رسد. سپس با حالتی وارونه و ممعلق تقلا می کند و به سوی پائین می جهد.
با رنج و عذاب تقلایش را دنبال می کنم. آمریکائیها ساعت به دست دقایق را می شمرند. مرد نفس زنان باز می گردد، روی کومه ای پیش پایشان بر زمین می افتد و آرزومند گردنش را بلند می کند. اما امریکائیها برده اند- و قهقهه زنان و نفرت انگیز آنجا را ترک می کنند. فلاح شروع به گریستن می کند...
به یک عرب که با من بود گفتم: «به او بگو چند سنگ بردارد و سر آنها را بشکند»
اما عرب خندید:
«چرا؟ اربابها حق دارند چیزی به او ندهند. او باخت»
«اما آنها چرا باید بخندند؟»
«برنده ها همیشه می خندند - شما نمی دانید؟»