سفرها - نیکوس کازانتزاکیس

سفرها "2"

امروز هنگامی که دشتهای هموار و حاصلخیز نیل را دیدم، ناگهان ذهنم بی اختیار، جواهرات ظریف ،رنگها، رقاصه های جوان مصری، فراعنۀ پیروز و خدایان مهیب را کنار گذاشت. و صدایی را شنیدم که از شنها برمی خاست، همچون صدای فلاح تیز و یکنواخت - فریاد ترسناک بدوی و شاعر معاصر گمنام«ممفیس»:
من دیده ام، آهنگران را در مقابل آتش دیده ام، انگشتان همچون پوست تمساح سخت و گرده دار است و همچون تخمهای ماهی بویناک.
کشاورزان را دیده ام که با درد و رنج در کشتزارها زحمت می کشند و شب هنگام، آنگاه که باید بیارامند، به کار ادامه می دهند. و دیده ام آرایشگر را که دستهایش را می فرساید تا شکمش را پر کند.
بافنده را، تهیدست در کارگاهش، دیده ام که زانویش را بر شکم میخکوب شده است.
پیک را دیده ام که چگونه قبل از آنکه عازم شود، وصیت می کند. دباغ را دیده ام که با چشمان خسته و انگشتهایی که همچون ماهی گندیده بو می کند، زندگانیش را با بریدن پوست می گذراند. و پینه دوز را که سراسر عمر گدایی می کند و حتی چرمی که با آن کار می کند، می خورد تا از گرسنگی نمیرد.
این آهنگ زجر آوری بود که از سراسر مصر به گوش می رسید...