روح ماهیگیر - اسکار وایلد

روح ماهیگیر

جوان با چشمان گریان و التماس کنان بر روی زمین زانو زد و بدون مقدمه به او گفت:«پدر مقدّس، من عاشق دختر دریا شده ام و می خواهم با او ازدواج کنم امّا روح من مانع از این کار می شود. خواهش می کنم مرا راهنمایی کن و بگو چگونه می توانم از دست روحم خلاص شوم. براستی من به روح احتیاجی ندارم»
پدر روحانی از سخنان ماهیگیر جوان برآشفت، او را به عقب زد و خشمناک پاسخ داد: «دریغ و افسوس بر تو ای جوان، لعنت بر شیطان که بر تو غالب شده، روح شریف ترین جزء آدمی است و همچنین باارزشترین و والاترین دارائی هر انسانی است...»
بعد از پایان حرفهای پدر روحانی، ماهیگیر جوان از کف اتاق برخاست و با صدایی خشمگین فریاد زد: «پدر تو نمی دانی که چه می گوئی؟ تو آیا هرگز عاشق شده ای؟»